رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'کوتاه'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • انجمن رمانخونه در یک نگاه
    • میزکار
  • بخش ادبی
    • داستان و حکایات کوتاه
    • مطالب و متون
    • متفرقه ادبی
  • بخش ویژه
    • ویژه های رمانخونه
    • مسابقات انجمن
  • بخش عمومی
    • الفبای زندگی
    • آشپزی
    • ورزشی
    • متفرقه عمومی
    • موبایل و تبلت
    • کامپیوتر و لپ تاپ
  • بخش هنری
    • سینما ، تلویزیون و تئاتر
    • موسیقی
    • بیوگرافی و زندگینامه
    • دانلود
    • متفرقه هنری
  • بخش تصاویر
    • گالری عکس شخصیتها
    • گالری عکس شهرها و آثار باستانی
    • گالری عکس های متفرقه
  • بخش خبری
    • جدیدترین اخبار
  • سرگرمی مسابقات ویژه متفرقه
  • نویسندگان موضوع ها

دسته ها

  • Articles

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد

چیزی برای نمایش وجود ندارد

دسته ها


جنسیت


محل زندگی


متولد روز


متولد ماه


متولد سال


حالت اصلی من


حالت فرعی من

80 نتیجه پیدا شد

  1. نگارش 1.0.0

    69 دریافت

    نام داستان کوتاه: فصل تازه نام نویسنده: مهشاد نظریان ژانر: اجتماعی تعداد صفحات: 16 خلاصه داستان: از ميان بايدها و نبايد‌هاي زندگي بايد يك پُل باشد، تا راهي درست را نشانمان دهد. درست شبيه به يك تولد دوباره، تولدي كه در آن انسان رنگِ جديد و حياتِ پاكي به سرشت خود نسبت می‌دهد. فصلِ تازه روايت‌گر يك تولد دوباره‌ست، تولدِ جوانه‌ي "بودن" و "اميد" در كنارِ باورهاي خواستني در اعماق وجودِ خودمان. قسمتی از داستان: از دنياي كودكي كه بيرون آمده و به بزرگسالي رسيدم. جرقه‌‌ای به اسم كمبود محبت در وجودم شكل گرفت و با ديدنِ محيط اطرافم، خصوصاً مادري كه صبح و شبش فيلم نامه نويسي بود و قرار ملاقات‌هاي شبانه مختلف با كارگردان‌هاي به نام. و پدري كه بيشتر وقتش در بيمارستان و اتاق عمل بود. دنيايي به اسم "تنهايي" را خيلي وقت می‌شد كه در وجودم پيدا كرده بودم. روزهاي طلايي، نوجواني هر دختري به مراتب برايش خاطره‌ساز و زيبا می‌شود. اما براي من همه اش يك كاسه سوپ داغ و نان باگتي كه اَسما خانم به سفارش مادرم برايم درست می‌كرد محسوب می‌شد. صبح‌ها تنها صداي راديوي مادر بزرگ پيرم كه قبل سرطان ريه اش در كنارمان زندگي می‌كرد تا حدودي وجودم را خوشحال و مشتاق به زندگي نشان می‌داد. در آغاز هفته، يك اميد برايم باقي می‌ماند و آن هم ديدار دوستانه در مدرسه و سر كله زدن با دوستاني كه هيچ شباهتي در زندگيشان به من نداشتند. مادرم بعد از ورودم به دبيرستان، تنها راه چاره را در زندگي ايده آلش فقط رفتن به مشاوره و غُر زدن به پدرم می‌دانست و آخرش هم به خاطرِ اخلاق و رفتار لجوج و يك دنده اش پا به مشاوره گذاشتيم و آن جا بود كه من مفهومِ خانواده را با تمام وجود درك كرده و فهميدم كه شايد من بزرگترين اشتباه زندگي پدر و مادرم هستم و تمام. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  2. نگارش 1.0.0

    80 دریافت

    نام داستان کوتاه: شبهای زرد_فرداهای صورتی نام نویسنده: انیس موحدی ژانر: غمگین و اجتماعی تعداد صفحات: 25 خلاصه داستان: من یه رویای خیلی بزرگ دارم. رسیدن به این رویا برام حکم نفس کشیدن داره... در زندگی شب‌های زردی (سختی) به امید فرداهای صورتی (روشن) سپری کردم. خب ما یه خانواده چهار نفره شاد و صمیمی بودیم. آره بودیم... ولی... قسمتی از داستان: کلی راه رفته بودم تا از اون دفترچه‌هایی که عاشقشون بودم بخرم همون آهنگی که جدیدا تو دهنم افتاده بود و گذاشتم و تا خونه باهاش زمزمه می‌کردم قدم زدن و دوست داشتم یه جورایی گره‌های ذهنمو باز می‌کرد دوباره همون پیرمردی که که همیشه کنار درخت روبرو خونه مون تکیه می‌داد و دیدم از نظر آیدا خیلی عجیب و ترسناک بود البته با این فیلمایی که که اون صبح تاشب نگاه می‌کرد توقع زیادیم نمی‌شد ازش داشت خودمم ته دلم یکم از این پیرمرد عجیب و غریب می‌ترسید سرمو انداختم پایین و از پله‌ها تند تند بالا رفتم. بابا چمدون لباس‌ها رو ریخته بود وسط سالن و مشغول جمع کردن لباس‌ها بود بدون اینکه نگاهی بندازه دوباره شروع کرد: - بدو بدو نسترن لباساتو بیار تا چمدون و ببندیم. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  3. داستان کوتاه کشف آرامش از ناهید هاشمی

    نگارش 1.0.0

    69 دریافت

    نام داستان کوتاه: کشف آرامش نام نویسنده: ناهید هاشمی ژانر: درام تعداد صفحات: 15 خلاصه داستان: در رابطه مردی جوان و آشفته است که در طول زندگی اش به دنبال یک چیز می گردد و تنها یک هدف دارد کشف آرامش... قسمتی از داستان: رنجیده با خلقی تنگ از شیشه ماشین به بیرون نظاره می‌کردم. هوایی دود آلود، خیابان شلوغ، ترافیک و رانندگانی که تعجیل خود، در رانندگي را به گردن هم افکنده، به يک ديگر ناسزا مي‌گويند. چه سرسام‌آور! اين‌ها بر ناراحتي‌ام مي افزودند. نمی‌دانم چرا ولی بودن در این شهر، مرا یاد ضمیر اگاهی می‌انداخت که دوستش ندارم. آخ پدر... اخه چرا من اينجا هستم؟ چرا قبول کردم بيايم؟ شمال کجا مشهد کجا؟ عقل که نباشد جان در عذابست ديگر. اي ابله! صداي راننده به گوشم رسيد -اقاي نيک خواه بفرماييد. اين هم يکي از بهترين هتل‌هاي شهر مشهد، قصرطلايي. اخم نقش بسته‌ی روی صورتم عمیق‌تر شد. با خشم گفتم: - برايم اهميتی ندارد. -بله چشم آقا... *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  4. وب سرویس ارسال پیام کوتاه

    امروزه ثبت نام در سایت ها و اپلیکشین ها بدون نیاز به ایمیل و تنها با یک شماره موبایل انجام می شود که با درج کد تایید پیامکی که برای شما می آید شما با خط موبایل خود صاحب حساب کاربری تان در آن اپلیشین هستید . ! شاید شما هم به فکر این کار افتاده باشید که برای سایت یا اپلیکشن خود این خدمات را طراحی و ارائه دهید خوب در قدم اول شما نیاز به خرید یک وب سرویس ارسال پیامک از یک پنل اس ام اس دارید . مهمترین فاکتور شما برای انتخاب و خرید یک وب سرویس پیامک قوی و حرفه ای باید سرعت ارسال اس ام اس ها بدون تاخیر و هر گونه اختلالی باشد ولی مشکل اینجاست که در هر شرایط در برخی مواقع بهترین خطوط و اپراتور های ارائه دهنده خدمات ارسال پیامک به دلیل ترافیک ممکن است پیامک شما را در صف قرار دهند و با کمی تاخیر به کاربر شما برسانند که این تاخیر به قیمت خداحافظی آن کاربر با سایت شما تمام خواهد شد . چگونه وب سرویس پر سرعت تهیه کنید ؟ اول چالش های کار را با هم بررسی می کنیم , مهم ترین مشکل در ارسال پیامک ترافیک اپراتور ها است سپس خطوطی که به طور فنی در صف های ارسال جلو تری نسبت به سایر خطوط قرار می گیرند و در آخر شیوه طراحی برنامه نویسی کد ها و تکنولوژی وب سرویس همراه با سرورهای ارائه دهنده خدمات . سامانه پیامک سحر تمام چالش ها را با دقت بررسی و با ایجاد راه حل ها مناسب و تست گرفتن متوالی در حل خطاها در سرعت و شیوه ارسال به تکنولوژی مناسب در طراحی رسیده که باعث رضایت صددرصدی کاربران سامانه شده است . در ابتدا مشکل قرار گیری در صف های طولانی ارسال پیامک به شیوه مطرح کردن مشکل با مدیران اپراتور و تاکید به این موضوع که سرعت ارسال برای صاحبین ارسال مهم است و ایجاد قرار داد برای دو خط ویژه که هم ارسال پیامک به تمام خطوط حتی مسدود شده برای دریافت پیامکها از سر خط های تبلیغاتی را داشته باشند و هم در صف ارسال اپراتوری اولویت بالا را داشته باشند که ویژه خدمات خاص است به نتیجه رسانده و باعث شده خطوط که از قبل برای ارسال پیامک های اطلاع رسانی شما آماده شده از کیفیت و سرعت بسیار متفاوتی برخوردار باشد که تست این گفته برای شما با ثبت نام و ارسال پیامک های خوش آمد گویی از طریق وب سرویس سامانه پیامک سحر قابل اثبات است . حل مشکل بعدی ایجاد سرورهای سامانه در داخل ایران است که به سرعت ارسال و دریافت داده بین مراکز مخابراتی و تاخیر انتقال ترافیک بین الملل را برای ارسال پیامک ها از بین برده است و در آخر استفاده از تکنولوزی nod js برای ارتباط بین سرویس ها و سرورها در سامانه پیامک سحر باعث سرعت بی نظیر در ارسال پیام کوتاه با وب سرویس شده است و به طور کلی سرعت ارسال پیامک در یک سامانه ارائه دهنده خدمات پیامکی ارتباط مستقیم با مدل مهندسی رابط های نرم افزاری در سیستم دارد و با رعایت موارد بالا و کنترل سرعت و کیفیت خطوط اپراتوری به صورت هر یک ساعت توسط مهندسین و نیروهای اپراتور فنی با ابزار و تست های دستی در مواقع اختلال سوئیچ بر روی یک خط پر سرعت تر کلید نهایی حل مشکل است . در وب سرویس ارسال پیامک این امکان برای توسعه دهنده طراحی شده که بین دو خط ارسال پیام کوتاه سوئیچ نمایید و در صورت دیر رسیدن پیامک که خود توسعه دهنده و برنامه نویس به عنوان کاربر مشخص می کند به صورت مجدد از خط دوم به متقاضی ارسال خواهد شد تا اگر به هر دلیل پیامک اول دچار اختلال ترافیکی یا Error در ارسال از طرف اپراتور شده باشد از یک اپراتور دوم که خلوت است ارسال شود .
  5. جملات کوتاه وین دایر

    تو از جسم و فکر تشکیل شده ای. قوانین مربوط به جسم وضع می شوند ، اجرا می شوند ، پایان می پذیرند؛ اما فکر ما مرز نمی شناسد. #وین_دایر
  6. نگارش 1.0.0

    56 دریافت

    نام داستان کوتاه: مرد رفتن نبود نام نویسنده: زهره جهانبخشی ژانر: عاشقانه و درام تعداد صفحات: 8 خلاصه داستان: داستان راجع به دختریه که فکر می کنه عشقش در دو قدمی خوشبختی رهاش می کنه اما... قسمتی از داستان: پشت تیر برق قایم شده بود. چونه‌اش از بغض می‌لرزید. بی‌رمق و دلگیر بود. به آن شخص خیره شده بود کسی که مدت‌ها می‌شناختش کسی که دلش را به او سپرده بود. اما... به اون دختری که جای من رو گرفته بودم با غم نگاه می‌کردم. مگه چه فرقی بین من و اون دختر بود که آبان انتخابش کرد و می‌خواد باهاش ازدواج کنه. یاد حرفاش افتادم که همیشه زیبایی من رو ستایش می‌کرد همیشه می‌گفت کسی مثل تو دل من رو این‌طوری نلرزونده. به تموم حرفاش شک کردم. هیچ کدومش رو واقعی نمی‌دونم. اگه من رو دوست داشت به این راحتی من رو رها نمی‌کرد و بره سراغ انتخاب بعدی. به عشقی که به من داشت شک دارم. به حلقه کذایی که توی مشت گره شده‌ام بود فکر می‌کردم. به قول و قرار‌های آبان فکر می‌کردم. همه‌ش یه خواب بود یه خواب کوتاه و قشنگ که تعبیرش حسرتی ناگفتنی برایم داشت. یه آن از زمان آبان من رو دید و متوجه حضورم شد با دستش دختره رو به داخل خونه هدایت کرد به خونه مامانش، همون زن کینه‌ای که هیچ وقت نخواست خوبی‌های منو ببینه و اصلا از من خوشش نیومد... *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  7. نام داستان : ( آرزوی اشتباه ) ژانر : تخیلی و عرفانی به قلم : سید علی اکبر اژدری خواه خلاصه داستان : داستان در مورد یک پسر جوان و درستکار و با ایمان از قشر فقیر جامعه هست که به خاطر بدی اکثر آدمها و رفتارهای زشت اونا از آدم بودن و زندگی در کنار آدمها خسته و متنفر میشه . طوری که یه شب تصمیم میگیره از فردا صبح بدون اینکه حتی خانواده ش متوجه بشن . برای همیشه آدما رو ترک کنه . همون شب با دلی شکسته و از ته دل با خداوند صحبت میکنه و آرزو میکنه که برای همیشه از آدما دور بشه، در ادامه داستان آرزوش بر آورده میشه و زندگیش رو دگرگون میکنه ...
  8. جملات کوتاه فریدریش نیـچــه

    دروغ باد ما را هر حقیقتی که با آن خنده ای نکرده ایم! #فریدریش_نیچه
  9. جملات کوتاه ویکتور هوگو

    به کسی عشق بورز که لایق عشق تو باشد نه تشنه عشق... چون تشنه عشق روزی سیراب می شود. "ویکتور هوگو"
  10. نگارش 1.0.0

    126 دریافت

    نام داستان کوتاه: عشق مردنی نیست نام نویسنده: سلاله علیائی ژانر: عاشقانه و درام تعداد صفحات: 8 خلاصه داستان: تو رفتی اما صدایت را گذاشتی بماند. اول هم همه جا بود. بعد زمان شروع کرد آن کارِ غم انگیز را با آن کردن. هرچند که وقتی فراموشش می‌کنم دردش کمتر است، دلم نمی‌آید فراموشش کنم. مثل این است که پدری ناگهان اسباب‌بازیِ کودکِ از دست رفته‌اش را ببیند. هم نگه داشتنش کارِ سختی است برایش، هم دور انداختنش دردِ بزرگی است در دلش. آدم دلش می‌خواهد حرمتِ عشق را نگه دارد. فراموش کردنش سنگدلی می‌خواهد؛ اما به خاطر آوردنش هم ویران‌کننده است. هیچ‌وقت نباید به عشق کم محلی کرد. اما این هم مثل آن است که جایی در تسخیرِ ارواح باشد. این طور نیست؟ معشوقت در خیالت بر می‌گردد و تو ترس به دلت می‌افتد . . . (رابرت وون) قسمتی از داستان: اولین‌های زندگی حکم گلوله‌های اسلحه رو دارن. اگه ناغافل ماشه‌ی این اسلحه رو لمسکنی، گلوله‌ی اولین‌هات درست می‌خوره وسط مغزت! جایی از ذهنتو سوراخ می‌کنه که اگه صدسال هم بگذره، تصویرش بازهم به همون اندازه واضح و روشنه. مثل اولین جشن تولد، اولین روز مدرسه و یا اولین هدیه زندگی. من اولین هدیه زندگیمو تو هفتسالگی گرفتم. هر روز ساعت پنج بعد از ظهر که از مدرسه تعطیل می‌شدم، از مسیری به خونه بر می‌گشتم که بتونم مغازه‌ها رو ببینم. یکی از اون مغازه‌هایی که همیشه پشت شیشه اش می‌ایستادم و اجناسشو نگاه می‌کردم، مغازه لوازم تحریری بود که یک جعبه موزیکال رو برای فروش گذاشته بود. به خونه که می‌رسیدم همه‌ش از اون جعبه موزیکال و فرشته ای که با کوک کردن روی صفحه‌ی الکتریکش می‌چرخید، حرف می‌زدم و بقیه هم به این ذوق کودکانم می‌خندیدند. یک روز دلمو زدم به دریا و رفتم داخل لوازم تحریری. رو به فروشنده که یک جوون حدودا هفده یا هجده ساله بود گفتم که جعبه موزیکال و برام بیاره. راستش قصد خریدنشو نداشتم، فقط می‌خواستم ببینم که موقع کوک کردنش چه آهنگی و پخش می‌کنه و برای یک بار هم که شده فرشته‌ی بالدارشو من روی صفحه اش بذارم و همین‌طور هم شد. وقتی که چشم‌هام رقص و چرخش اون فرشته رو با چاشنی آهنگ عاشقانه تایتانیک دید نتونستم جلوی بروز احساستمو بگیرم و بغض کردم و با گفتن جمله‌ی (کاش منم یکی از این‌ها داشتم) مغازه رو ترک کردم. برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  11. بِسمِ الّله الرحمنِ الرَحیم نام داستان: خانواده من اثر:م.آندستا پارت اول: خسته شده بودم از اینکه مدام بخواهم دنبال گرفتاری های که بر سرمون می اومد بدوم و به جایی نرسم آخه خدا جونم...من من...چه گناهی کردم واقعا.!؟ همه ش باید برای رسیدن به خواسته هام و صد البته خواسته های خانواده ام هر جایی برم آیا قبولم کنند آیا نکنند خوب چرا...مگه من بنده ات نیستم!! تو کمکم کن خوب خدا جونم بازم داشتم با خودم حرف میزدم ولی حداقلش اینکه با خدا درد و دل کردم پاشم برم اینجا نشستن برام نون و آب نشد تو خیابون ها چشم میچرخوندم اسم کوچه رو پیدا کنم.. ای بابا اون خانم پشت تلفن انگار عجله داشت آدرس و درست خوب بده عزیزه من اوووه...پیدا کردمش بالاخره ساختمونش و نگاه کردم یک لحظه ترسیدم فقط یک لحظه با خودم هزار جور فکر کردم نکنه جایی خوبی نباشه غمم گرفت وای خدااا نه من به این کار احتیاج داشتم زیر لب خدا خدا گویان زنگ و فشردم قلبم تند تند میزد در که باز شد نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم لبخند زدم و سعی کردم استرس و از خودم دور کنم من لیلام یک دختر سرسخت و مغرور هیچکس نه میتونه اذیتم کنه نه اجازه میدم جلوی هدفم و بگیره بعله من لیلا محتشمم زنگ واحد و با وجود استرس زیاد زدم در باز شد صدای یک آقایی می اومد نگاهش که کردم آروم تر شدم چهره اش به آدم های خبیث نمیخورد بهتر ...متتظر نشستم تا باهام مصاحبه کنند وقتی نوبتم شد ازم مدارکم و خواستند موندم چیکار کنم مدارک و سابقه کار ندارم که من جز چند تا آدرس ای خدا...شانس من و ببین رزومه رو پر کردم و همون آقایی که اول دیدمش یک نگاه سرسری کرد و گفت: مقابل حقوق درخواستی چیزی نزدید؟؟
  12. نگارش 1.0.0

    47 دریافت

    نام داستان کوتاه: خانواده رابینسون نام نویسنده: الهه قادریکتا ژانر: عاشقانه و اجتماعی تعداد صفحات: 86 خلاصه داستان: داستان خانواده‌ رابینسون با خانواده‌های دیگه متفاوته، چرا؟ چون که اتفاقی تو گذشته افتاده که باعث ایجاد یه شکاف شده و با هر اتفاقی این شکاف بزرگ و بزرگتر می‌شه تا این که این خانواده‌ تو یک شب سقوط می‌کنه... آیا می‌تونن دوباره سرپا بشن؟ قسمتی از داستان: فصل اول | بازگشت به خانه (چارلتون) - چی کار داری می‌کنی؟ با صدای دیوید دست از کار کشید. صدای عصبی دیوید بلندتر شد: - چی کار داری می‌کنی شیرین؟! دست شیرین را پس زد. - کنار اسناد چایی نریز... اگه یه وقت بریزه روشون چی؟ شیرین غر زد: - اینا فقط برگه‌ی کاغذن و معلوم نیست کِی تبدیل به پول میشن؟ دیوید در حالی که چیزی را یادداشت می‌کرد، گفت: - هر وقت غر زدن تو تموم شد، اون موقع پول میاد شیرین ظرف‌ها را روی میز چید که دیوید باز غر زد: - اینو دیدی؟ قبض برق ماه پیشه بعد با صدای بلند مبلغ را خواند: - شش هزار و چهارصد و هفتاد و هشت دلار... فقط مال یه ماهه...! اجازه‌ی حرفی به شیرین نداد و ادامه داد: - دو دقیقه هم نمی‌تونی تلویزیون لامصبو خاموش کنی. بعد همه ش میگی پول نیست، پول نیست! شیرین هم مثل خودش غرید: - می‌خوای اونم نبینم؟ از پنکه‌ای که همیشه بالاسرت روشنه کم کن. نه از تلویزیون دیدن من... - چرا بحثو عوض می‌کنی؟ شیرین نگاهی بهش انداخت و بی توجه گفت: - این‌ها رو ولش کن. زنگ زدی به لوله‌ کش؟ دیوید سکوت کرد که شیرین ادامه داد: - عیبی نداره، هیج عیبی نداره. فقط سه روزه که آب چکه میکنه. هر وقت خونه روآب برداشت اون وقت بگو بیاد دیوید کارتی را برداشت و جلوی صورت شیرین تکان داد. برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  13. داستان کوتاه: عشق مردنی نیست به قلم: سلاله علیائی ژانر: عاشقانه، درام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اولین های زندگی حکم گلوله های اسلحه رو دارن. اگه ناغافل ماشه ی این اسلحه رو لمس کنی، گلوله ی اولین هات درست می خوره وسط مغزت! جایی از ذهنتو سوراخ می کنه که اگه صدسال هم بگذره، تصویرش بازهم به همون اندازه واضح و روشنه. مثل اولین جشن تولد، اولین روز مدرسه و یا اولین هدیه زندگی. من اولین هدیه زندگیمو تو هفت سالگی گرفتم. هر روز ساعت پنج بعد از ظهر که از مدرسه تعطیل می شدم، از مسیری به خونه بر می گشتم که بتونم مغازه ها رو ببینم. یکی از اون مغازه هایی که همیشه پشت شیشه اش می ایستادم و اجناسشو نگاه می کردم، مغازه لوازم تحریری بود که یک جعبه موزیکال رو برای فروش گذاشته بود. به خونه که می رسیدم همه ش از اون جعبه موزیکال و فرشته ای که با کوک کردن روی صفحه ی الکتریکش می چرخید، حرف می زدم و بقیه هم به این ذوق کودکانم می خندیدند. یک روز دلمو زدم به دریا و رفتم داخل لوازم تحریری. رو به فروشنده که یک جوون حدودا هفده یا هجده ساله بود گفتم که جعبه موزیکال و برام بیاره. راستش قصد خریدنشو نداشتم، فقط می خواستم ببینم که موقع کوک کردنش چه اهنگی و پخش می کنه و برای یک بار هم که شده فرشته ی بالدارشو من روی صفحه اش بذارم و همین طور هم شد. وقتی که چشم هام رقص و چرخش اون فرشته رو با چاشنی اهنگ عاشقانه تایتانیک دید نتونستم جلوی بروز احساستمو بگیرم و بغض کردم و با گفتن جمله ی (کاش منم یکی از این ها داشتم) مغازه رو ترک کردم. بعد از اون روز هر بار دیگه که به اون جعبه موزیکال و رقص فرشته نگاه می کردم ناخوداگاه اهنگ تایتانیک تو ذهنم تداعی و اکو می شد، به علاوه همیشه یک جفت چشم مشکی رو هم از پشت شیشه می دیدم که به من، به یک دختر هفت ساله با روپوش آبی و کیف خرسی خیره شده. بعد از اون روز دیگه جعبه موزیکال بهانه بود، من برای دیدن اون یه جفت چشم مشکی به سمت اون خیابون و مغازه می رفتم. یه بچه ی هفت ساله در اون سن قطعا درک درستی از عشق یا دوست داشتن نداره و یا شاید اصلا چنین احساساتی به ذهنش هم خطور نکرده باشه، منتها حسی که من موقع یواشکی نگاه کردن اون دو جفت چشم مشکی رنگ داشتم یه جور قلقک زیرپوستی بود که بیشترین اثرش باعث یک لبخند دزدکی موقع فرار از پشت شیشه لوازم تحریری می شد. روزهای بعدی پشت سرهم می اومدن و تعطیلات عید نوروز رسید و من به مدت پانزده روز از دیدنش محروم شدم. وقتی بعد پانزده روز با عجله از مدرسه بیرون اومدم و با بیشترین سرعتی که از خودم سراغ داشتم به اون مغازه رسیدم. برای این شوق و اشتیاق هیچ دلیل موجهی جز اینکه جعبه موزیکال و اون دو جفت چشم مشکی جزو اولین های من بودند رو نداشتم. اولینی که بدجور روی بوم سفید ذهن و قلبم جا خوش کرده بود. اولینی که اولین من بود. هیچوقت فکرشو نمی کردم که شاید این آخرین باری باشه که می بینمش؛ اما آخرین بار بود و وقتی اونجا رسیدم دیدم که کارتن های حاوی اجناس مغازه رو پشت وانت آبی رنگ می ذاره و می خواد برای همیشه اون مغازه رو جمع کنه. با دیدن اون صحنه ها واقعا ناراحت شدم. حتی اگه بگم که اشک تو چشمام نشسته بود دروغ نگفتم. اولین من داشت می رفت. داشت دلخوشی دیدن خودش و او جعبه موزیکال و از من می گرفت. با همون چشم های اشکی آروم آروم به سمت شیشه ی لوازم تحریری رفتم. دیدمش که داشت داخل مغازه رو کمی جمع و جور می کرد. برگه ی آچاری رو برداشت و روش با ماژیک آبی چیزی نوشت و به قصد وصل کردنش به سمت شیشه اومد که منو دید. چند لحظه ای خیره نگاهم کرد که باعث شد اشک هام از حصار چشم هام خارج بشه. با ناراحتی چرخیدم و از اون مغازه فاصله گرفتم. من توی هفت سالگیم فهمیدم که بهتره خودم برم تا اینکه اونی که دوسش دارم از جلوی چشمام محو بشه. بعد از چند ثانیه صدای پاشو شنیدم که به دنبالم می اومد و خیلی ناگهانی زیپ کیفمو باز کرد و جعبه ای و داخلش انداخت. با بهت و شاید کمی ترس به سمتش برگشتم. در حالی که عقب عقب می رفت دو انگشت وسط و اشاره شو کنار شقیقش تکون داد و گفت: _منتظرتم! و شاید این "منتظرم" همون "دوستت دارم" لعنتی بود که هیچوقت به زبون نیاورد. و این حرکتش باعث شد تا علارغم میلم بایستم و رفتنشو تماشا کنم.
  14. داستان کوتاه: خانواده رابینسون نویسنده: الهه قادریکتا ژانر: اجتماعی، عاشقانه خلاصه: داستان خانواده‌ رابینسون با خانواده‌های دیگه متفاوته، چرا؟ چون که اتفاقی تو گذشته افتاده که باعث ایجاد یه شکاف شده و با هر اتفاقی این شکاف بزرگ و بزرگتر میشه تا این که این خانواده‌ تو یک شب سقوط می‌کنه... آیا می‌تونن دوباره سرپا بشن؟ ***** "به نام خداوند جان وخرد کزین برتر اندیشه برنگذرد" مقدمه: گاهی دلتنگی‌هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی... گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات... گاهی دلت نمی‌خواهد دیروز را به یاد بیاوری... انگیزه‌ای برای فردا نداری و حال هم که... گاهی فقط دلت می‌خواهد زانوهایت را تنگ در آغـ ـوش بگیری و گوشه‌ای، گوشه ترین گوشه ای که می‌شناسی بنشینی و"‌فقط‌" نگاه کنی... گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود... گاهی دلگیری... شاید از خودت، از این که خودت باعث شدی پایه‌های خانواده‌‌ات روی گسل قرار بگیرد که با هر زلزله‌ای بلرزد و در آخر فرو ریزد...!
  15. نگارش 1.0.0

    22 دریافت

    نام داستان کوتاه: ای کاش باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت نام نویسنده: سنابانو ژانر: عاشقانه و اجتماعی تعداد صفحات: 43 خلاصه داستان: گلشید پس از ۱۵ سال دوری، به خانه‌ی کودکی‌هایش برمیگردد و در انتظار تکرار دیداری ست که به دنیای خاکستری‌اش رنگی از جنس عشق ببخشد... قسمتی از داستان: «سرزمین مادری» _مامان‌جان، عزیزم رسیدیم بلندشو ماهدخت هیچ‌وقت نتوانست ترس از پرواز را فراموش کند؛ حتی اگر نزدیک به ۱۲ ساعت در آسمان بودند باز هم خواب به چشمش نمی‌آمد. با چشم‌هایی نیمه خواب به عسلیِ خسته‌ی گلشید نگاه کرد و پلک راستش را ماساژ داد و لبخندش را ندید، در را باز کرد و پیاده شد؛ گلشید چتر را سریعا باز کرد و دست مادرش داد. _شما برو داخل، من چمدونا رو میارم کلیدها را به سمت ماهدخت گرفت و دستش را پشت کمرش گذاشت و کمی نوازش کرد؛ مادر پرانرژی‌اش چندماهی بود روی مرز افسردگی قدم میزد، خسته بود! بارانِ دی‌ماه شدت گرفته بود، گلشید با عجله چمدون‌های سنگین را از راننده گرفت و تشکر کرد. جلوی در خانه لحظه‌ای ایستاد و شاید جریان خون نزدیک قلبش بند آمد! باران سرتاپایش را خیس کرده بود اما هنوز با خودش در جنگ بود که نگاهش را بدوزد به درِ آبی رنگ یا نه... صدای لاستیک‌‌های ماشین انگار گلشید را از مرداب بیرون کشید و باز هم نمیدانست چرا با عجله در را بست و پشت در ایستاد. نفس حبس شده اش را بیرون داد و چمدون‌ها را روی سنگ‌های ریز کشید. فکرش را هم نمیکرد بعد از ۱۵ سال هنوز هم جریانِ لذت‌بخش خاطرات کودکی قلبش را بلرزاند. قطره‌های روی زنجیر زنگ زده‌ی تاب را لمس کرد و دلش برای دستان پدرش تنگ شد، به خاطر ماهدخت باید میخندید! نمیتوانست غم از دست دادن او را هم تحمل کند. با قدم‌هایی بلندتر خودش را به ساختمان رساند و در را بست. بوی محمدی‌ها لبخند روی لبش اورد: _ماهی‌جان ببین خاتونت چه کرده برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  16. 7 داستان کوتاه آموزنده و زیبا

    1- دو مداد سیاه از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم. مرد اول می‌گفت: «چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مداد‌های دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم، ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مداد‌ها را از دوستانم می‌دزدیدم و به خودشان می‌فروختم. بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کار‌های بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شدم!» مرد دوم می‌گفت: «دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت:«خوب چه کار کردی بدون مداد؟» گفتم:«از دوستم مداد گرفتم.» مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت:«پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟» گفتم:«چگونه نیکی کنم؟» مادرم گفت:«دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسی که مدادش گم می‌شود می‌دهی و بعد از پایان درس پس می‌گیریم.» خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن‌قدر که در کیفم مداد‌های اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مداد‌های ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند. حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگ‌ترین جمعیت خیریه شهر هستم.»
  17. داستان های کوتاه از پائولو کوئیلو

    درباره نویسنده: پائولو کوئیلو، نویسنده ی مشهور برزیلی ، یکی از افرادی است که در زمینه ی داستان کوتاه (داستانک) کارهای بسیاری انجام داده است. رمان‌های او بین مردم عامه در کشورهای مختلف دنیا پرطرفدار است. او از سال ۲۰۰۷ سفیر صلح سازمان ملل در موضوع فقر و گفتگوی بین فرهنگی می باشد. از آثار این نویسنده می توان به کیمیاگر ، خاطرات یک مُغ، بریدا، نامه های عاشقانه ی یک پیامبر و ... نام برد. "من با خدا غذا خوردم" (برگرفته از کتاب 8 داستانک): پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏ تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آن ها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه‏ ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغـ ـوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بـ ـوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!
  18. اشعار و شعر عاشقانه کوتاه

    چمدان دست تو وترس به چشمان من است این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است
  19. نام داستان : خواب به قلم: غریب_آشنا ژانر رمان : اجتماعی-ماجراجویی خلاصه داستان: روال این داستان براساس خوابی است که یک از شخصیت های آن «یسنا دوست صمیمی حوا و شخصیت اول داستان» میبیند. سرنوشت این خواب را واقعی کرد و حوا دختر ساده و مثبت داستان که از قضا چادری هست تصادف کرد. این دو شخصیت از لحاظ ظاهر متفاوت اند اما هر دو دختر پاک ومعصوم هستند.یسنی متوجه میشود حوا ما در هنگام تصادف باردار است!اما یسنی هیچگاه از زبان حوا اسم مردی را نشنیده است و این شروع ماجرایی برا یافتن آن مرد و اثبات بیگناهی حوا به خود یسنی است. توضیحات : این داستان یک رمان نیست بلکه شامل 24 صفحه است و روال داستان کمی تند است.
  20. نگارش 1.0.0

    71 دریافت

    نام رمان کوتاه: پاییز مرگ (مقدمه و روایت کوتاه دیگر از رمان روباه ماده) نام نویسنده: آرمان فیروز ژانر: عاشقانه- معمایی و تراژدی! تعداد صفحات: 108 خلاصه داستان: رمان کوتاه پاییز مرگ، مقدمه‌‌ای بر رمان «روباه ماده» و همچنین روایت کوتاه دیگری از این رمان است؛ شایان ذکر است که علت اینکه این رمان کوتاه، روایت کوتاه دیگری از رمان «روباه ماده» است، به این خاطر است که این رمان قبل از رمان اصلی نوشته شده و پس از آن دستخوش تغییرات بزرگی در تمام زوایای رمان شده است؛ اما داستان محفوظ است. در این رمان کوتاه، در 2 فصل مجزا سعی شده است که بعضی از نکات کلیدی رمان در 2 صحنه کاملا متفاوت، به صورت تفهیمی برای مخاطب روابط پیچیده 9 شخصیت اصلی داستان، روشن شود. نکته: در نسخه اصلی رمان (روباه ماده) تغییرات بسیار زیاد و بزرگی انجام شده است؛ اما داستان اصلی محفوظ است که با بعضی از آن‌ها به طور کلی در رمان کوتاه پاییز مرگ با آن آشنا می‌شویم. در خلاصه رمان روباه ماده آمده است: با ورود دختری فرانسوی به نام ژاکلین که دوست دختر آلبرت، نوه ارشد خانواده‌‌‌های سانچز است، رازهای بزرگ مادران خانواده‌ها آشکار می‌شود؛ رازهایی که با روشن شدن آن ها، پایه‌‌‌های اساسی خانواده سانچز فرو می‌ریزد. قسمتی از داستان: بخش 1 (هشدار برای یک مرگ) سال 2016 میلادی همه جا تاریک بود. در واقع، در حال خواب دیدن بودم. از این مسئله آگاه بودم. به هر حال وقتی که انسان خوابی رو می‌بینه و یا به زبان بهتر به رویا می‌ره، کاملا متوجه هـسـت که در رویا قرار داره. این هم به واضح نبودن تصویری که می‌بینیم بر می‌گرده چون هم می‌دونیـم که قبل از این به خواب فرو رفتیم و هم اینکه تمامی این تصاویر در ذهن و فکـر مـا می‌گـذرد. پـس تشخیص دادن تفاوت بیداری و رویا به محنت و مشقت زیادی احتیاج نداره. گاهی اوقات ما انسان‌ها تصور می‌کنیم که هنگام به خواب رفتن هر چیزی که می‌بینیم یک خواب است و می‌گوییـم: "خـواب دیده ام". فقط این را می‌گوییم؛ ولی نمی‌گوییم که چه نوع خوابی دیده ایم. در هر صـورت خـواب‌ها قصد رساندن یک پیام را به ما دارند و حتی اگر چنین هم نباشد حداقل از یک منبع نشات می‌گیـرنـد. غیر از این محال ممکن است که ما خوابی را ببینم. حال خواب، چه یک خواب مـعـمـولـی، چـه یـک رویای صادقه و چه یک کابوس باشد. در حال خواب تصاویری که مشاهده می‌کردم زیاد مشخص نبود؛ ولی می‌توانستم اصل قضیه را متوجه بشوم. از سیاهی تصویر و سکوت حاکم بر مکانی که خواب خویش در آن اتفاق می‌افتاد، کاملا مشهود بود که یک خواب معمولی نیست. قدم در جاده‌‌ای خاکی و دراز نهاده بودم که نه ابتدایش مشخص بود و نه انتهایش. سکوتی رعب آور بر فضا حاکم بود. هیچ موجودی به جز من در آن فضا قرار نداشت، حتی یک گـیـاه. اطـرافـم را جـز خاک و تپه‌‌‌های شنی چیزی پر نکرده بود. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  21. نگارش 1.0.0

    156 دریافت

    نام داستان کوتاه: عذاب انتظار نام نویسنده: ملیسا کیهان منش ژانر: اجتماعی و عاشقانه تعداد صفحات: 84 خلاصه داستان: گاهی تمام دلت را وسط می‌گذاری و فقط انتظار می‌کشی؛ لام تا کام حرف نمی‌زنی؛ هر که هر چه می‌خواهد بگوید؛ طعنه بزند؛ کینه توزانه نگاهت کند؛ هیچ مهم نیست؛ فقط یک چیز در ذهنت پر و بال می‌گیرد؛ که او خواهد آمد؛ دیر و زود دارد‌؛ اما سوخت و سوز ندارد؛ می‌آید و دلت می‌خواهد آمدنش را بکوبی در دهان یاوه‌گویان؛ بگویی دیدید بالاخره آمد؟! اما امان از روزی که با آمدنش بدتر تو را سرافکنده کند؛ با خود بگویی نیامدنش خیلی بهتر از آمدنش بود؛ دلت را زیر بار تشر می‌گیری که یک ذره منطق ندارد و تمام مدت انتظار کشیده است به خاطر اویی که بود و نبودش هر کدام یک عذاب است؟! قسمتی از داستان: -تا کی می‌خوای منتظرش بشینی؟! خسته از این سوال تکراری، پاسخ همیشگی‌ام را خونسرد تحویلش دادم. -تا وقتی برگرده! خشمگین شد؛ دوستم داشت دیگر! -به فکر خودت نیستی، حداقل به فکر این بچه باش. گناه داره همیشه تو رو بی حال و گریون می‌بینه! نگاهش کردم؛ جلوی پایم بساط عروسک بازی راه انداخته بود؛ همیشه دوست داشت موهایش را خرگوشی برایش ببندم! لبخند زدم. کودک سه ساله‌ام زیادی شیرین بود! -می شنوی چی می‌گم؟! به سمتش سرچرخاندم؛ من که دیگر از این همه یکنواختی بیزار شده بودم، او خسته نشده بود؟! روزی نبود که این بحث وسط کشیده نشود! آخر حرف جدیدی هم زده نمی‌شد! حرف او یک چیز بود و پاسخ من هم یک چیز! او می‌خواست تلنگر بزند که من از انتظار دست بکشم‌؛ اما من بیدی نبودم که با این بادها بلرزم! هیچ چیز جز معشوق برای من مهم نبود! هر که هر چه می‌خواهد بگوید! مگر من اهمیت می‌دهم؟! مگر زلیخا عاشق یوسف پیغمبر نبود؟! سال‌ها انتظار کشید؛ نیش و کنایه شنید؛ از شیرینی انتظار دست کشید؟ لحظه شماری نکرد برای دیدن یوسفش؟! من چرا مانند او نباشم؟ من نیز عاشق مردی بودم که نزد خودم کم از پیغمبر نداشت! نجیب بود؛ پاک بود؛ هر صفت خوب را در وجودش داشت؛ فقط نمی‌دانم چرا صبح که چشم باز کردم، مانند هر روز او را جلوی دیدگانم مشاهده نکردم! به جای خودش نامه‌اش کنارم خوابیده بود! *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  22. نگارش 1.0.0

    66 دریافت

    نام داستان کوتاه: تاوان غرور نام نویسنده: سید علی اکبر اژدری خواه ژانر: اجتماعی و تخیلی تعداد صفحات: 14 خلاصه داستان: در مورد مردی هست جوان، که یه زندگی خیلی معمولی داره، و‌لی ایمان قوی به “خوب بودن” و “خداوند” داره که طی یه پیام‌ تلفنی و اسرار آمیز زندگیش دگرگون ‌می‌شه‌. قسمتی از داستان: داستان داره شروع می‌شه الان سال ۱۳۹۶هست. البته آخرای ساله. از اینجا به بعد قهرمان داستان ادامه می‌ده به تعریف داستان: صبح با صدای پیامک گوشیم بیدار شدم. گوشی رو برداشتم و دیدم که این پیام اومده “سلام من فرشته خداوند هستم و ‌کار بسیار بزرگی می‌خوام بهت بسپارم! آیا حاضری برام کار کنی؟” دروغ نگم هم ترسیدم هم خندم گرفت. آخه من کجا فرشته کجا؟! شاید باورتون نشه هیچ شماره ای نبود فقط پیام بود. سر میز صبحانه که با پدر و مادرم نشسته بودیم یک دفعه زدم زیر خنده بابام گفت: – چیه؟! حالت خوبه؟! حوصله تعریف نداشتم و گوشی رو دادم بابام که پیامو ببینه. گوشی رو گرفت و به صفحه نگاه کرد. با تعجب گفت: -اینجا که پیامی نیست. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  23. نگارش 1.0.0

    93 دریافت

    نام داستان: شهر کاغذی نام نویسنده: دریا عبدالعلی زاده ژانر: اجتماعی و عاشقانه تعداد صفحات: 79 خلاصه داستان: داستان روایت گر دختری‌ست دختری از تبار غم. دختری که با وجود ضربه هایی که خورده؛ باز هم می‌خواهد سرپا بایستد؛ استوار و محکم باشد نازنین دختری‌ست از طبقه معمول جامعه او بدون پدر بزرگ شده است آن هم درخانه ای که علاوه بر مادرش با ناپدری و خواهر ناتنی‌ش زندگی کرده. نازنین خیلی اتفاقی قدم در راهی میگذارد که روند زندگیش را تغییر می‌دهد او با مردی مرفه آشنا می‌شود؛ درست در جایی که نازنین گمان می‌کند همه چیز تمام شده؛ همه چیز شروع می‌شود. قسمتی از داستان: _نازنین مادر کجایی؟ صدایش با امواج غم؛ گوش‌هایم را به نشنیدن فرمان می‌دهند. دستم را روی قلبم می‌فشارم تمام دلخوریم را سرش خالی می‌کنم و در آیینه به خودم زل می‌زنم. صورتی نهیف؛ باچشمانی کاسه خون و لبالب اشک و زندگانیی با چاشنی درد صدایش مرا از فراسوی خیال بیرون می‌کشد. صدایش نزدیک و نزدیکتر می‌شود و دری که به تندی باز می‌شود. با قیافه ای محزون و گرفته آهسته به سمتم می آید. قطعا که این حال و روزم برایش قابل تحمل نبود؛ اما چرا سکوت می‌کند و نگاه مترحمش را نثارم می‌کند. این نگاه‌های ترحم انگیز قطعا که کشنده تر از هرحرف سمی است… باز سکوت می‌کند و زبان به سخن نمی‌گشاید. این سکوت ها به یقین به جنایت کارترین قاتل زمانه تبدیل خواهند گشت. دستان گرم و ظریف و در عین حال محکمش را روی سرم می‌نهد. نمی‌دانم آخر این دستها از چه قدرتی برخوردارند که با لمس وجودم خواه ناخواه اشک‌هایم سرازیر می‌شوند. نهایتا سکوت را می‌شکند: _حل می‌شه اذیت نکن خودتو. ناگهان اشکهایم سرد می‌شوند و متوقف. دیگر تن به سکوت نمی‌دهم: _حل می‌شه؟ چی حل می‌شه؟ چطوری می‌خواد حل بشه؟ این همون بلاییه که توبه سرم آوردی یادت رفته مامان؟؟ *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  24. به نام خدا داستان کوتاه. نویسنده:پریا.ا(پریاایوبی) نام اثر:تاریکی مطلق خلاصه: داستان کوتاهیست که برای عکسی نوشته ام.
  25. فراخوان سومین جایزه ملی گچساران (سه قلاتون) در سه بخش آزاد،‌ اقلیمی و نفت برگزار می‌شود. به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، سومین دوره جایزه ملی داستان کوتاه گچساران (سه قلاتون) توسط انجمن شعر و داستان گچساران برگزار می‌شود. این جایزه با همکاری معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان کهگیلویه و بویر احمد، معاونت فرهنگی اداره کل ارشاد استان، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان گچساران و با همکاری فرمانداری و شرکت بهره‌برداری نفت و گاز گچساران برگزار می‌شود. موضوعات این جایزه: الف) آزاد ب) اقلیمی ج) نفت جوایز سه بخش به تفکیک است: مقام اول هر بخش: دیپلم افتخار، تندیس جشنواره و مبلغ بیست میلیون ریال مقام دوم هر بخش: لوح تقدیر، تندیس جشنواره و مبلغ 10میلیون ریال مقام سوم هر بخش: لوح تقدیر، تندیس جشنواره و مبلغ 10میلیون ریال داوری بخش نهایی جشنواره برعهده ابوتراب خسروی، محمدجواد جزینی و حسن بهرامی است. آخرین مهلت ارسال آثار 30 بهمن 1396 خواهد بود و زمان برگزاری این جایزه نیمه اول اردیبهشت ماه 1397 خواهد بود. شرکت کنندگان می‌توانند آثار خود را به نشانی الکترونیکی dastanegachsaran@gmail.com در محیط ورد و با پیوست مشخصات کامل نویسنده، نشانی، تلفن تماس و نام اثر به صورت جداگانه در صفحه اول هر اثر نوشته و ارسال کنند. هر نویسنده می تواند در هر بخش 1 تا 2 داستان کوتاه ارسال کند.

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×