رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'مردنی'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • انجمن رمانخونه در یک نگاه
    • میزکار
  • بخش ادبی
    • داستان و حکایات کوتاه
    • مطالب و متون
    • متفرقه ادبی
  • بخش ویژه
    • ویژه های رمانخونه
    • مسابقات انجمن
  • بخش عمومی
    • الفبای زندگی
    • آشپزی
    • ورزشی
    • متفرقه عمومی
    • موبایل و تبلت
    • کامپیوتر و لپ تاپ
  • بخش هنری
    • سینما ، تلویزیون و تئاتر
    • موسیقی
    • بیوگرافی و زندگینامه
    • دانلود
    • متفرقه هنری
  • بخش تصاویر
    • گالری عکس شخصیتها
    • گالری عکس شهرها و آثار باستانی
    • گالری عکس های متفرقه
  • بخش خبری
    • جدیدترین اخبار
  • سرگرمی مسابقات ویژه متفرقه
  • نویسندگان موضوع ها

دسته ها

  • Articles

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد

چیزی برای نمایش وجود ندارد

دسته ها


جنسیت


محل زندگی


متولد روز


متولد ماه


متولد سال


حالت اصلی من


حالت فرعی من

2 نتیجه پیدا شد

  1. نگارش 1.0.0

    126 دریافت

    نام داستان کوتاه: عشق مردنی نیست نام نویسنده: سلاله علیائی ژانر: عاشقانه و درام تعداد صفحات: 8 خلاصه داستان: تو رفتی اما صدایت را گذاشتی بماند. اول هم همه جا بود. بعد زمان شروع کرد آن کارِ غم انگیز را با آن کردن. هرچند که وقتی فراموشش می‌کنم دردش کمتر است، دلم نمی‌آید فراموشش کنم. مثل این است که پدری ناگهان اسباب‌بازیِ کودکِ از دست رفته‌اش را ببیند. هم نگه داشتنش کارِ سختی است برایش، هم دور انداختنش دردِ بزرگی است در دلش. آدم دلش می‌خواهد حرمتِ عشق را نگه دارد. فراموش کردنش سنگدلی می‌خواهد؛ اما به خاطر آوردنش هم ویران‌کننده است. هیچ‌وقت نباید به عشق کم محلی کرد. اما این هم مثل آن است که جایی در تسخیرِ ارواح باشد. این طور نیست؟ معشوقت در خیالت بر می‌گردد و تو ترس به دلت می‌افتد . . . (رابرت وون) قسمتی از داستان: اولین‌های زندگی حکم گلوله‌های اسلحه رو دارن. اگه ناغافل ماشه‌ی این اسلحه رو لمسکنی، گلوله‌ی اولین‌هات درست می‌خوره وسط مغزت! جایی از ذهنتو سوراخ می‌کنه که اگه صدسال هم بگذره، تصویرش بازهم به همون اندازه واضح و روشنه. مثل اولین جشن تولد، اولین روز مدرسه و یا اولین هدیه زندگی. من اولین هدیه زندگیمو تو هفتسالگی گرفتم. هر روز ساعت پنج بعد از ظهر که از مدرسه تعطیل می‌شدم، از مسیری به خونه بر می‌گشتم که بتونم مغازه‌ها رو ببینم. یکی از اون مغازه‌هایی که همیشه پشت شیشه اش می‌ایستادم و اجناسشو نگاه می‌کردم، مغازه لوازم تحریری بود که یک جعبه موزیکال رو برای فروش گذاشته بود. به خونه که می‌رسیدم همه‌ش از اون جعبه موزیکال و فرشته ای که با کوک کردن روی صفحه‌ی الکتریکش می‌چرخید، حرف می‌زدم و بقیه هم به این ذوق کودکانم می‌خندیدند. یک روز دلمو زدم به دریا و رفتم داخل لوازم تحریری. رو به فروشنده که یک جوون حدودا هفده یا هجده ساله بود گفتم که جعبه موزیکال و برام بیاره. راستش قصد خریدنشو نداشتم، فقط می‌خواستم ببینم که موقع کوک کردنش چه آهنگی و پخش می‌کنه و برای یک بار هم که شده فرشته‌ی بالدارشو من روی صفحه اش بذارم و همین‌طور هم شد. وقتی که چشم‌هام رقص و چرخش اون فرشته رو با چاشنی آهنگ عاشقانه تایتانیک دید نتونستم جلوی بروز احساستمو بگیرم و بغض کردم و با گفتن جمله‌ی (کاش منم یکی از این‌ها داشتم) مغازه رو ترک کردم. برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  2. داستان کوتاه: عشق مردنی نیست به قلم: سلاله علیائی ژانر: عاشقانه، درام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اولین های زندگی حکم گلوله های اسلحه رو دارن. اگه ناغافل ماشه ی این اسلحه رو لمس کنی، گلوله ی اولین هات درست می خوره وسط مغزت! جایی از ذهنتو سوراخ می کنه که اگه صدسال هم بگذره، تصویرش بازهم به همون اندازه واضح و روشنه. مثل اولین جشن تولد، اولین روز مدرسه و یا اولین هدیه زندگی. من اولین هدیه زندگیمو تو هفت سالگی گرفتم. هر روز ساعت پنج بعد از ظهر که از مدرسه تعطیل می شدم، از مسیری به خونه بر می گشتم که بتونم مغازه ها رو ببینم. یکی از اون مغازه هایی که همیشه پشت شیشه اش می ایستادم و اجناسشو نگاه می کردم، مغازه لوازم تحریری بود که یک جعبه موزیکال رو برای فروش گذاشته بود. به خونه که می رسیدم همه ش از اون جعبه موزیکال و فرشته ای که با کوک کردن روی صفحه ی الکتریکش می چرخید، حرف می زدم و بقیه هم به این ذوق کودکانم می خندیدند. یک روز دلمو زدم به دریا و رفتم داخل لوازم تحریری. رو به فروشنده که یک جوون حدودا هفده یا هجده ساله بود گفتم که جعبه موزیکال و برام بیاره. راستش قصد خریدنشو نداشتم، فقط می خواستم ببینم که موقع کوک کردنش چه اهنگی و پخش می کنه و برای یک بار هم که شده فرشته ی بالدارشو من روی صفحه اش بذارم و همین طور هم شد. وقتی که چشم هام رقص و چرخش اون فرشته رو با چاشنی اهنگ عاشقانه تایتانیک دید نتونستم جلوی بروز احساستمو بگیرم و بغض کردم و با گفتن جمله ی (کاش منم یکی از این ها داشتم) مغازه رو ترک کردم. بعد از اون روز هر بار دیگه که به اون جعبه موزیکال و رقص فرشته نگاه می کردم ناخوداگاه اهنگ تایتانیک تو ذهنم تداعی و اکو می شد، به علاوه همیشه یک جفت چشم مشکی رو هم از پشت شیشه می دیدم که به من، به یک دختر هفت ساله با روپوش آبی و کیف خرسی خیره شده. بعد از اون روز دیگه جعبه موزیکال بهانه بود، من برای دیدن اون یه جفت چشم مشکی به سمت اون خیابون و مغازه می رفتم. یه بچه ی هفت ساله در اون سن قطعا درک درستی از عشق یا دوست داشتن نداره و یا شاید اصلا چنین احساساتی به ذهنش هم خطور نکرده باشه، منتها حسی که من موقع یواشکی نگاه کردن اون دو جفت چشم مشکی رنگ داشتم یه جور قلقک زیرپوستی بود که بیشترین اثرش باعث یک لبخند دزدکی موقع فرار از پشت شیشه لوازم تحریری می شد. روزهای بعدی پشت سرهم می اومدن و تعطیلات عید نوروز رسید و من به مدت پانزده روز از دیدنش محروم شدم. وقتی بعد پانزده روز با عجله از مدرسه بیرون اومدم و با بیشترین سرعتی که از خودم سراغ داشتم به اون مغازه رسیدم. برای این شوق و اشتیاق هیچ دلیل موجهی جز اینکه جعبه موزیکال و اون دو جفت چشم مشکی جزو اولین های من بودند رو نداشتم. اولینی که بدجور روی بوم سفید ذهن و قلبم جا خوش کرده بود. اولینی که اولین من بود. هیچوقت فکرشو نمی کردم که شاید این آخرین باری باشه که می بینمش؛ اما آخرین بار بود و وقتی اونجا رسیدم دیدم که کارتن های حاوی اجناس مغازه رو پشت وانت آبی رنگ می ذاره و می خواد برای همیشه اون مغازه رو جمع کنه. با دیدن اون صحنه ها واقعا ناراحت شدم. حتی اگه بگم که اشک تو چشمام نشسته بود دروغ نگفتم. اولین من داشت می رفت. داشت دلخوشی دیدن خودش و او جعبه موزیکال و از من می گرفت. با همون چشم های اشکی آروم آروم به سمت شیشه ی لوازم تحریری رفتم. دیدمش که داشت داخل مغازه رو کمی جمع و جور می کرد. برگه ی آچاری رو برداشت و روش با ماژیک آبی چیزی نوشت و به قصد وصل کردنش به سمت شیشه اومد که منو دید. چند لحظه ای خیره نگاهم کرد که باعث شد اشک هام از حصار چشم هام خارج بشه. با ناراحتی چرخیدم و از اون مغازه فاصله گرفتم. من توی هفت سالگیم فهمیدم که بهتره خودم برم تا اینکه اونی که دوسش دارم از جلوی چشمام محو بشه. بعد از چند ثانیه صدای پاشو شنیدم که به دنبالم می اومد و خیلی ناگهانی زیپ کیفمو باز کرد و جعبه ای و داخلش انداخت. با بهت و شاید کمی ترس به سمتش برگشتم. در حالی که عقب عقب می رفت دو انگشت وسط و اشاره شو کنار شقیقش تکون داد و گفت: _منتظرتم! و شاید این "منتظرم" همون "دوستت دارم" لعنتی بود که هیچوقت به زبون نیاورد. و این حرکتش باعث شد تا علارغم میلم بایستم و رفتنشو تماشا کنم.

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×