رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'داستان'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • انجمن رمانخونه در یک نگاه
    • میزکار
  • بخش ادبی
    • داستان و حکایات کوتاه
    • مطالب و متون
    • متفرقه ادبی
  • بخش ویژه
    • ویژه های رمانخونه
    • مسابقات انجمن
  • بخش عمومی
    • الفبای زندگی
    • آشپزی
    • ورزشی
    • متفرقه عمومی
    • موبایل و تبلت
    • کامپیوتر و لپ تاپ
  • بخش هنری
    • سینما ، تلویزیون و تئاتر
    • موسیقی
    • بیوگرافی و زندگینامه
    • دانلود
    • متفرقه هنری
  • بخش تصاویر
    • گالری عکس شخصیتها
    • گالری عکس شهرها و آثار باستانی
    • گالری عکس های متفرقه
  • بخش خبری
    • جدیدترین اخبار
  • سرگرمی مسابقات ویژه متفرقه
  • نویسندگان موضوع ها

دسته ها

  • Articles

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد

چیزی برای نمایش وجود ندارد

دسته ها


جنسیت


محل زندگی


متولد روز


متولد ماه


متولد سال


حالت اصلی من


حالت فرعی من

168 نتیجه پیدا شد

  1. نگارش 1.0.0

    69 دریافت

    نام داستان کوتاه: فصل تازه نام نویسنده: مهشاد نظریان ژانر: اجتماعی تعداد صفحات: 16 خلاصه داستان: از ميان بايدها و نبايد‌هاي زندگي بايد يك پُل باشد، تا راهي درست را نشانمان دهد. درست شبيه به يك تولد دوباره، تولدي كه در آن انسان رنگِ جديد و حياتِ پاكي به سرشت خود نسبت می‌دهد. فصلِ تازه روايت‌گر يك تولد دوباره‌ست، تولدِ جوانه‌ي "بودن" و "اميد" در كنارِ باورهاي خواستني در اعماق وجودِ خودمان. قسمتی از داستان: از دنياي كودكي كه بيرون آمده و به بزرگسالي رسيدم. جرقه‌‌ای به اسم كمبود محبت در وجودم شكل گرفت و با ديدنِ محيط اطرافم، خصوصاً مادري كه صبح و شبش فيلم نامه نويسي بود و قرار ملاقات‌هاي شبانه مختلف با كارگردان‌هاي به نام. و پدري كه بيشتر وقتش در بيمارستان و اتاق عمل بود. دنيايي به اسم "تنهايي" را خيلي وقت می‌شد كه در وجودم پيدا كرده بودم. روزهاي طلايي، نوجواني هر دختري به مراتب برايش خاطره‌ساز و زيبا می‌شود. اما براي من همه اش يك كاسه سوپ داغ و نان باگتي كه اَسما خانم به سفارش مادرم برايم درست می‌كرد محسوب می‌شد. صبح‌ها تنها صداي راديوي مادر بزرگ پيرم كه قبل سرطان ريه اش در كنارمان زندگي می‌كرد تا حدودي وجودم را خوشحال و مشتاق به زندگي نشان می‌داد. در آغاز هفته، يك اميد برايم باقي می‌ماند و آن هم ديدار دوستانه در مدرسه و سر كله زدن با دوستاني كه هيچ شباهتي در زندگيشان به من نداشتند. مادرم بعد از ورودم به دبيرستان، تنها راه چاره را در زندگي ايده آلش فقط رفتن به مشاوره و غُر زدن به پدرم می‌دانست و آخرش هم به خاطرِ اخلاق و رفتار لجوج و يك دنده اش پا به مشاوره گذاشتيم و آن جا بود كه من مفهومِ خانواده را با تمام وجود درك كرده و فهميدم كه شايد من بزرگترين اشتباه زندگي پدر و مادرم هستم و تمام. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  2. نگارش 1.0.0

    80 دریافت

    نام داستان کوتاه: شبهای زرد_فرداهای صورتی نام نویسنده: انیس موحدی ژانر: غمگین و اجتماعی تعداد صفحات: 25 خلاصه داستان: من یه رویای خیلی بزرگ دارم. رسیدن به این رویا برام حکم نفس کشیدن داره... در زندگی شب‌های زردی (سختی) به امید فرداهای صورتی (روشن) سپری کردم. خب ما یه خانواده چهار نفره شاد و صمیمی بودیم. آره بودیم... ولی... قسمتی از داستان: کلی راه رفته بودم تا از اون دفترچه‌هایی که عاشقشون بودم بخرم همون آهنگی که جدیدا تو دهنم افتاده بود و گذاشتم و تا خونه باهاش زمزمه می‌کردم قدم زدن و دوست داشتم یه جورایی گره‌های ذهنمو باز می‌کرد دوباره همون پیرمردی که که همیشه کنار درخت روبرو خونه مون تکیه می‌داد و دیدم از نظر آیدا خیلی عجیب و ترسناک بود البته با این فیلمایی که که اون صبح تاشب نگاه می‌کرد توقع زیادیم نمی‌شد ازش داشت خودمم ته دلم یکم از این پیرمرد عجیب و غریب می‌ترسید سرمو انداختم پایین و از پله‌ها تند تند بالا رفتم. بابا چمدون لباس‌ها رو ریخته بود وسط سالن و مشغول جمع کردن لباس‌ها بود بدون اینکه نگاهی بندازه دوباره شروع کرد: - بدو بدو نسترن لباساتو بیار تا چمدون و ببندیم. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  3. داستان کوتاه کشف آرامش از ناهید هاشمی

    نگارش 1.0.0

    69 دریافت

    نام داستان کوتاه: کشف آرامش نام نویسنده: ناهید هاشمی ژانر: درام تعداد صفحات: 15 خلاصه داستان: در رابطه مردی جوان و آشفته است که در طول زندگی اش به دنبال یک چیز می گردد و تنها یک هدف دارد کشف آرامش... قسمتی از داستان: رنجیده با خلقی تنگ از شیشه ماشین به بیرون نظاره می‌کردم. هوایی دود آلود، خیابان شلوغ، ترافیک و رانندگانی که تعجیل خود، در رانندگي را به گردن هم افکنده، به يک ديگر ناسزا مي‌گويند. چه سرسام‌آور! اين‌ها بر ناراحتي‌ام مي افزودند. نمی‌دانم چرا ولی بودن در این شهر، مرا یاد ضمیر اگاهی می‌انداخت که دوستش ندارم. آخ پدر... اخه چرا من اينجا هستم؟ چرا قبول کردم بيايم؟ شمال کجا مشهد کجا؟ عقل که نباشد جان در عذابست ديگر. اي ابله! صداي راننده به گوشم رسيد -اقاي نيک خواه بفرماييد. اين هم يکي از بهترين هتل‌هاي شهر مشهد، قصرطلايي. اخم نقش بسته‌ی روی صورتم عمیق‌تر شد. با خشم گفتم: - برايم اهميتی ندارد. -بله چشم آقا... *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  4. نگارش 1.0.0

    56 دریافت

    نام داستان کوتاه: مرد رفتن نبود نام نویسنده: زهره جهانبخشی ژانر: عاشقانه و درام تعداد صفحات: 8 خلاصه داستان: داستان راجع به دختریه که فکر می کنه عشقش در دو قدمی خوشبختی رهاش می کنه اما... قسمتی از داستان: پشت تیر برق قایم شده بود. چونه‌اش از بغض می‌لرزید. بی‌رمق و دلگیر بود. به آن شخص خیره شده بود کسی که مدت‌ها می‌شناختش کسی که دلش را به او سپرده بود. اما... به اون دختری که جای من رو گرفته بودم با غم نگاه می‌کردم. مگه چه فرقی بین من و اون دختر بود که آبان انتخابش کرد و می‌خواد باهاش ازدواج کنه. یاد حرفاش افتادم که همیشه زیبایی من رو ستایش می‌کرد همیشه می‌گفت کسی مثل تو دل من رو این‌طوری نلرزونده. به تموم حرفاش شک کردم. هیچ کدومش رو واقعی نمی‌دونم. اگه من رو دوست داشت به این راحتی من رو رها نمی‌کرد و بره سراغ انتخاب بعدی. به عشقی که به من داشت شک دارم. به حلقه کذایی که توی مشت گره شده‌ام بود فکر می‌کردم. به قول و قرار‌های آبان فکر می‌کردم. همه‌ش یه خواب بود یه خواب کوتاه و قشنگ که تعبیرش حسرتی ناگفتنی برایم داشت. یه آن از زمان آبان من رو دید و متوجه حضورم شد با دستش دختره رو به داخل خونه هدایت کرد به خونه مامانش، همون زن کینه‌ای که هیچ وقت نخواست خوبی‌های منو ببینه و اصلا از من خوشش نیومد... *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  5. نام داستان : ( آرزوی اشتباه ) ژانر : تخیلی و عرفانی به قلم : سید علی اکبر اژدری خواه خلاصه داستان : داستان در مورد یک پسر جوان و درستکار و با ایمان از قشر فقیر جامعه هست که به خاطر بدی اکثر آدمها و رفتارهای زشت اونا از آدم بودن و زندگی در کنار آدمها خسته و متنفر میشه . طوری که یه شب تصمیم میگیره از فردا صبح بدون اینکه حتی خانواده ش متوجه بشن . برای همیشه آدما رو ترک کنه . همون شب با دلی شکسته و از ته دل با خداوند صحبت میکنه و آرزو میکنه که برای همیشه از آدما دور بشه، در ادامه داستان آرزوش بر آورده میشه و زندگیش رو دگرگون میکنه ...
  6. داستان ضرب المثل مار از پونه بدش می آمد

    مار مغروری بود که خیلی از بوی پونه بدش می آمد. یک روز که از خواب بیدار شد، دید که درست کنار خانه اش یک پونه روییده است، فورا آن را کند و بیرون انداخت. فردای آن روز وقتی از خواب بیدار شد بوی پونه را حس کرد، به سرعت از خانه خارج شد و با کمال تعجب دید که جای آن یک پونه، دو تا درآمده، این بار با عصبانیت بیشتر پونه ها را کنده و به یک طرف پرتاب کرد و با دمش محکم چند ضربه روی آن زد! چند روز دیگر یک روز که از خواب بیدار شد با تعجب دید که کلی پونه در اطراف خانه اش رشد کرده و چاره ای ندید جز اینکه به خانه دیگری برود! ولی به خانه جدیدش هم که رفته بود همین جریان برقرار بود! به همین دلیل است که هر وقت کسی دوست نداشته باشد کسی را ببیند با دیدن بی موقع او می گوید: «مار از پونه بدش می آمد، دم خانه اش سبز میشه.»
  7. آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد که کنایه است از اینکه برایت نقشه شومی کشیده ام و حالت را میگیرم. توی کتاب « سه سال در دربار ایران » نوشته دکتر فووریه٬ پزشک مخصوص ناصرالدین شاه مطلبی نوشته شده که پاسخ این مسئله یا این ضرب المثل رایج بین ماست. او نوشته : ناصرالدین شاه سالی یکبار (آنهم روز اربعین) آش نذری میپخت و خودش در مراسم پختن آش حضور مییافت تا ثواب ببرد. در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هریک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک میکردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند. عدهای دیگهای بزرگ را روی اجاق میگذاشتند و خلاصه هرکس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. خود اعلیحضرت هم بالای ایوان مینشست و قلیان میکشید و از آن بالـا نظاره گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد. بدستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده میشد و او می بایست کاسه آنرا از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد. کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آنکه مثلـا یک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می کرد حسابی بدبخت میشد. به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلـا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش می شد٬ آشپزباشی به او می گفت: بسیار خوب! بهت حالی میکنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد! …
  8. گرگی و روباهی با همدیگر دوست بودند . روباه از هوش و زیرکی اش و گرگ از زور بسیار و چنگال تیزش بهره می برد. روباه شکار را پیدا و گرگ آن را شکار می کرد . سپس می نشستند و شکاری را که به چنگ آورده بودند ، می خوردند . از بخت بد چند روز شکاری نیافتند .با خودشان گفتند هر یک به راهی برویم شاید چیزی بیابیم و دیگری را آگاه کنیم. گرگ لانه مرغی پیدا کرد و با شتاب خودش را به روباه رساند و گفت که شکار یافتم . روباه شادمان شد و گفت : " چه پیدا کرده ای که این گونه شاد شده ای ؟ جای آن کجاست ؟ " گرگ گفت : " دنبالم بیا تا نشانت بدهم . " گرگ جلو افتاد و روباه هم در پی او. به خانه ای رسیدند . خانه ، حیاط بزرگی داشت و یک مرغدانی هم در گوشه حیاط بود . گرگ ایستاد ، رو به روباه کرد و گفت : " این هم آن شکار . ببینم چه می کنی. " روباه که بسیار گرسنه بود ، شابان به درون حیاط رفت و خودش را به مرغدانی رساند . در گوشه ای نهان شد تا در فرصتی مناسب به مرغدانی حمله کند . درون مرغدانی چند مرغ و خروس چاق بودند. در مرغدانی باز بود و او می توانست به آسانی یکی از مرغها را شکار کرده بگریزد . ولی ناگهان در اندیشه شد و با خود گفت : " در باز است و مرغ چاق در مرغدانی .پس چرا گرگ خودش به مرغدانی حمله نکرده ؟ تاکنون من شکار پیدا می کردم و او شکار می کرد . اکنون چه شده که او شکار به این خوشمزگی را دیده ، ولی کاری نکرده و آمده دنبال من ، بی گمان خطری در کمین است. بهتر است بی گدار به آب نزنم . با این فکرها روباه نزد گرگ برگشت . گرگ تا روباه را دست خالی دید ، خشمگین شد و گفت : " مطمئن بودم که تو توانایی شکار یک مرغ را هم نداری . چرا دست خالی بازگشتی ؟ " روباه گفت : " چیزی نشده . تنها می خواهم بدانم این خانه و این مرغدانی از آنِ کیست و چرا صاحب خانه در مرغدانی اش را باز گذاشته ؟ " گرگ گفت : " این خانه ، خانه شیخ قاضی شهر است که بی گمان کارگرش فراموش نموده در ِ مرغدانی را ببندد . " روباه تا نام قاضی شهر را شنید ؛ گریخت . گرگ شگفت زده شد و دنبال روباه دوید تا به او رسید و از وی پرسید: " چرا می گریزی چه شده ؟ " روباه گفت : " گرسنه بمانم بهتر از این است که مرغ خانه قاضی را بخورم . وقتی كه آن شیخ قاضی پی ببرد من مرغ خانه اش را دزدیده ام ، به مردم می گوید که گوشت روباه حلال است . مردم هم با شنیدن این حکم ، به دنبال روباه ها می افتند و نسل روباه را از روی زمین بر می دارند . گرسنه باشم بهتر از این است که دودمانم را به باد بدهم . " از آن به بعد هر گاه کسی بخواهد از در افتادن با افراد با نفوذ دوری نماید ، این زبان زد را می گوید : حکایت ما هم شده ، حکایت روباه و مرغ های قاضی
  9. نخست ببینیم جرجیس کیست . جرجیس از پیامبران بنی اسراییل است، که پس از حضرت عیسی می زیسته ‌است. خداوند جرجیس را پیامبر گردانید و او را به سوی پادشاهی به نام داذانه که در شام بود فرستاد.البته در برخی کتابها جرجیس یک قدیس است . جرجیس ، شاه را از بت پرستی بازداشت.شاه فرمان داد او را به زندان بیندازند و وی را شکنجه کردند و به روایتی وی را چهار بار کشتند. جرجیس هفت سال به دعوت پرداخت و پیوسته گرفتار شکنجه شاه می شد و سی و چهار هزار تن از مردم موصل از جمله همسر شاه به او ایمان آوردند.سرانجام او و همگی مؤمنان را کشتند و خداوند به آن قوم خشم نمود و به آتش قهر خود شهرشان و هر که در آن بود را سوزاند. اما داستان این زبان زد ( ضرب المثل ) روباهی خروسی را شکار کرد و خواست بخورد . خروس از او خواست که آخرین خواسته اش را برآورده کند و پیش از خوردن او نام یکی از پیامبران را بر زبان آورد. روباه نام جرجیس را بر زبان ‌آورد. اگر نام جرجیس را بر زبان آورید ؛ پی می برید که نه تنها دهان باز نمی شود که دندان ها بیشتر روی هم فشار داده می شوند . خروس بینوا آه از دل برآورد که از میان این همه پیامبر تو هم جرجیس را پیدا کرده ای . این داستان را از این روی ساخته اند که در هنگام بدبیاری فرد بدشانس به مخاطب کم لطف خودش بگوید . شخصی دنبال گشودن گره بسته ی کار خویش است و یا به دنبال چیزی است اما طرف مقابل او به جای حل دشواری او کارش را بدتر کرده گره کوری نیز بزند. در اینجا این زبان زد را به کار می برند
  10. به نام خدا داستان كوتاه فصلِ تازه به قلم: مهشاد نظريان ژانر: اجتماعي. خلاصه: از ميان بايدها و نبايد هاي زندگي بايد يك پُل باشد ، تا راهي درست را نشانمان دهد. درست شبيه به يك تولد دوباره ، تولدي كه در آن انسان رنگِ جديد و حياتِ پاكي به سرشت خود نسبت مي دهد. فصلِ تازه روايت گر يك تولد دوباره ست ، تولدِ جوانه ي "بودن" و "اميد" در كنارِ باورهاي خواستني در اعماق وجودِ خودمان.
  11. نگارش 1.0.0

    126 دریافت

    نام داستان کوتاه: عشق مردنی نیست نام نویسنده: سلاله علیائی ژانر: عاشقانه و درام تعداد صفحات: 8 خلاصه داستان: تو رفتی اما صدایت را گذاشتی بماند. اول هم همه جا بود. بعد زمان شروع کرد آن کارِ غم انگیز را با آن کردن. هرچند که وقتی فراموشش می‌کنم دردش کمتر است، دلم نمی‌آید فراموشش کنم. مثل این است که پدری ناگهان اسباب‌بازیِ کودکِ از دست رفته‌اش را ببیند. هم نگه داشتنش کارِ سختی است برایش، هم دور انداختنش دردِ بزرگی است در دلش. آدم دلش می‌خواهد حرمتِ عشق را نگه دارد. فراموش کردنش سنگدلی می‌خواهد؛ اما به خاطر آوردنش هم ویران‌کننده است. هیچ‌وقت نباید به عشق کم محلی کرد. اما این هم مثل آن است که جایی در تسخیرِ ارواح باشد. این طور نیست؟ معشوقت در خیالت بر می‌گردد و تو ترس به دلت می‌افتد . . . (رابرت وون) قسمتی از داستان: اولین‌های زندگی حکم گلوله‌های اسلحه رو دارن. اگه ناغافل ماشه‌ی این اسلحه رو لمسکنی، گلوله‌ی اولین‌هات درست می‌خوره وسط مغزت! جایی از ذهنتو سوراخ می‌کنه که اگه صدسال هم بگذره، تصویرش بازهم به همون اندازه واضح و روشنه. مثل اولین جشن تولد، اولین روز مدرسه و یا اولین هدیه زندگی. من اولین هدیه زندگیمو تو هفتسالگی گرفتم. هر روز ساعت پنج بعد از ظهر که از مدرسه تعطیل می‌شدم، از مسیری به خونه بر می‌گشتم که بتونم مغازه‌ها رو ببینم. یکی از اون مغازه‌هایی که همیشه پشت شیشه اش می‌ایستادم و اجناسشو نگاه می‌کردم، مغازه لوازم تحریری بود که یک جعبه موزیکال رو برای فروش گذاشته بود. به خونه که می‌رسیدم همه‌ش از اون جعبه موزیکال و فرشته ای که با کوک کردن روی صفحه‌ی الکتریکش می‌چرخید، حرف می‌زدم و بقیه هم به این ذوق کودکانم می‌خندیدند. یک روز دلمو زدم به دریا و رفتم داخل لوازم تحریری. رو به فروشنده که یک جوون حدودا هفده یا هجده ساله بود گفتم که جعبه موزیکال و برام بیاره. راستش قصد خریدنشو نداشتم، فقط می‌خواستم ببینم که موقع کوک کردنش چه آهنگی و پخش می‌کنه و برای یک بار هم که شده فرشته‌ی بالدارشو من روی صفحه اش بذارم و همین‌طور هم شد. وقتی که چشم‌هام رقص و چرخش اون فرشته رو با چاشنی آهنگ عاشقانه تایتانیک دید نتونستم جلوی بروز احساستمو بگیرم و بغض کردم و با گفتن جمله‌ی (کاش منم یکی از این‌ها داشتم) مغازه رو ترک کردم. برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  12. داستان ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞ گل پشت و رو ندارد درجمع مردم یا در مکانی یکی بالاجبار پشت به یکی می ایستدیا می نشیند ازاینکه پشت به کسی می باشدازآن شخص عذرخواهی می کند. شخص هم درجواب میگویدخواهش می کنم عیب نداردو به کنایه میگوید: راحت باش،<<گل پشت وروندارد>> ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺻﺒﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻣﻠﮏ ﺍﻟﺸﻌﺮﺍﺀ ﻭ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﭘﺎﻣﻨﺎﺭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﺗﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻗﺪ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺷﻮﻕ ﺁﺗﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ... ﻧﻈﺮ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺭﺍ ﺟﻠﺐ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺍﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺯﯾﺒﺎ ‏«ﺛﺮﯾﺎ ‏» ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﯾﮏ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺍﺭﺗﺶ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﺍﺷﻌﺎﺭﺵ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ‏« ﭘﺮﯼ ‏» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﺠﺬﻭﺏ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ ‏« ﺭﻭﺣﻢﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ‏». ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺷﺎﻋﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ‏«ﭘﺮﯼ ‏» ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﯽ ﺩﺭ ﺯﻧدﮕﯽ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﮕﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻭِﺭﺩ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﯾﺎﻡ ﺧﻮﺵ ﺗﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﺍﺷﺘﻬﺎﺭ ﺷﺎﻋﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﺪﺭﯾﺠﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮐﺮﺩﺍﺭ ﭘﺮﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺍﯾﻞ ﺁﻧﺮﺍ ﺣﻤﻞ ﺑﺮ ﻧﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. کهﻏﺰﻝ ﺯﯾﺒﺎﯼ ‏« ﮔُﻞ ﭘُﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ‏» از ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﺎﻋﺮ ﻧﺎﺯﮐﺪل در این دوره می باشد. که ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩﺍﺳﺖ: ﺑﺎﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯾﺖ اﯼ ﮔﻞ،ﮔﻞ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﻟﻌﻠﺖ ﺁﺏ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺁﺑﯽ ﺑﻪ ﺟﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﺯﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﺮﺳﻮ،ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﮔﻔﺘﮕﻮﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ، ﺍﯾﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ دﺍﺭﺩ ﻣﺘﺎﻉ ﻋﻔﺖ، ﺍﺯ ﭼﺎﺭ ﺳﻮ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺷﯽ، ﺍﯾﻦ ﭼﺎﺭ ﺳﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺟﺰ ﻭﺻﻒ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺖ، ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻧﮕﻮﯾﻢ ﺭﻭ ﮐﻦ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ، ﮔﻞ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮔﺮ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻭﺻﻠﺶ، ﭘﯿﺮﻡ ﮐﻨﺪ ﻣﮑﻦ ﻋﯿﺐ ﻋﯿﺐ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﯽ، ﮐﺎﯾﻦ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﭼﻮﻥ، ﺭﺧﺴﺎﺭﻩ ﺑﺮﻓﺮﻭﺯﺩ ﺭﺥ ﺑﺮﻓﺮﻭﺧﺘﻦ ﺭﺍ، ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺳﻮﺯﻥ ﺯ ﺗﯿﺮ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﻭﺯ ﺗﺎﺭ ﺯﻟﻒ ﻧﺦ ﮐﻦ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﯼ ﺩﻝ، ﺗﺎﺏ ﺭﻓﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﻭ ﺻﺒﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ، ﺑﺨﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻣﻦ ﻭﺻﻞ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﻭﯼ، ﻗﺼﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﺎ ‏«ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ‏» ﺑﯽ ﺩﻝ، ﺳﺎﻗﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﭼﺸﻤﺶ ﻣﮕﺮ ﺣﺮﯾﻔﺎﻥ، ﻣﯽ ﺩﺭ ﺳﺒﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ
  13. در روزگاران گذشته ، تاجر ثروتمندی به قصد سفر کوتاهی خانه و کاشانه‌ی خود را ترک کرد. غذا و مایحتاج مختصری برداشت و سوار بر اسبش به صحرا رفت. مرد فکر می‌کرد مسافت شهرش تا شهری که قصد سفر به آن را دارد کوتاه است چون دیده بود مردم معمولاً دو روزه می‌روند و برمی‌گردند. او با خود می‌گفت: صبح زود می‌روم تا ظهر می‌رسم کارم را انجام می‌دهم، شب را در کاروانسرایی استراحت می‌کنم و فردا صبح دوباره به شهرم بازمی گردم. بازرگان ابتدای مسیر را خوب رفت ولی هرچه به ظهر نزدیک‌تر می‌شد، هوا گرم‌تر می‌شد. حوالی ظهر مرد تاجر به دوراهی رسید. کلافه شده بود به اشتباه به راهی که او را به وسط صحرا می‌کشاند رفت. مرد دید هرچه می‌رود به جایی نمی‌رسد فقط صحرا بود. کم کم هوا تاریک می‌شد که چند مرد صحرانشین را دید. امیدی تازه گرفت که شاید آنها بتوانند کمکش کنند و یا بتواند شب را در کنار آنها بماند و فردا به فکر راه چاره‌ای باشد. به سرعت خود را به آنها رساند. سلام کرد و گفت: من تاجر سرشناس و پولداری در شهر فلان هستم ولی امشب راه را گم کرده‌ام. من می‌خواهم که شما امشب به من غذا و جای خواب بدهید. مردان صحرانشین که در چادر خود در حال غذا خوردن بودند به رسم مردم صحرانشین که به مردم در راه مانده کمک می‌کنند و فارغ از اینکه او کیست و چه شغلی دارد او را در غذای خود سهیم کردند، بعد هم نمدی به او دادند، و گفتند برو و آن گوشه‌ی چادر بخواب. مرد که اصلاً توقع چنین رفتاری را نداشت و می‌خواست به واسطه‌ی موقعیت شغلی‌اش بهترین غذا و بهترین جای چادر بخوابد خیلی ناراحت شد و قبول نکرد که نمد را به دور خود بپیچد و بخوابد، مردان صحرانشین که خیلی خسته بودند، نمد را به دو خود پیچیدند و خوابیدند. ساعتی از شب که رفت، سرمای شب‌های صحرا بر او غلبه کرد و رفت نمد را به دور خود پیچید تا بخوابد، کمی خوابید ولی پس از مدتی دوباره از شدت سرما و لرز بیدار شد، هرچه نگاه کرد چیزی برای گرم کردن خود پیدا نکرد. شروع کرد به داد و بیداد که این چه رسم مهمان نوازی است، شما باید آتشی روشن کنید تا من گرم شوم. یکی از مردها با حالت خواب آلود گفت: زیر چادر نمی‌شود آتش روشن کنیم. چادر سریع آتش می‌گیرد و می‌سوزد مرد تاجر گفت: پس من چه کار کنم دارم یخ می‌زنم؟ گفت: چیزی نداریم. اگر می‌خواهی پالان خر آن گوشه هست آن را می‌خواهی برایت بیاورم. تاجر اول ناراحت شد و هیچ نگفت و خواست بخوابد ولی نتوانست سرما به حدی بر او غلبه کرد که گفت: باشه خودش را بیار، ولی اسمش را نیار.
  14. بِسمِ الّله الرحمنِ الرَحیم نام داستان: خانواده من اثر:م.آندستا پارت اول: خسته شده بودم از اینکه مدام بخواهم دنبال گرفتاری های که بر سرمون می اومد بدوم و به جایی نرسم آخه خدا جونم...من من...چه گناهی کردم واقعا.!؟ همه ش باید برای رسیدن به خواسته هام و صد البته خواسته های خانواده ام هر جایی برم آیا قبولم کنند آیا نکنند خوب چرا...مگه من بنده ات نیستم!! تو کمکم کن خوب خدا جونم بازم داشتم با خودم حرف میزدم ولی حداقلش اینکه با خدا درد و دل کردم پاشم برم اینجا نشستن برام نون و آب نشد تو خیابون ها چشم میچرخوندم اسم کوچه رو پیدا کنم.. ای بابا اون خانم پشت تلفن انگار عجله داشت آدرس و درست خوب بده عزیزه من اوووه...پیدا کردمش بالاخره ساختمونش و نگاه کردم یک لحظه ترسیدم فقط یک لحظه با خودم هزار جور فکر کردم نکنه جایی خوبی نباشه غمم گرفت وای خدااا نه من به این کار احتیاج داشتم زیر لب خدا خدا گویان زنگ و فشردم قلبم تند تند میزد در که باز شد نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم لبخند زدم و سعی کردم استرس و از خودم دور کنم من لیلام یک دختر سرسخت و مغرور هیچکس نه میتونه اذیتم کنه نه اجازه میدم جلوی هدفم و بگیره بعله من لیلا محتشمم زنگ واحد و با وجود استرس زیاد زدم در باز شد صدای یک آقایی می اومد نگاهش که کردم آروم تر شدم چهره اش به آدم های خبیث نمیخورد بهتر ...متتظر نشستم تا باهام مصاحبه کنند وقتی نوبتم شد ازم مدارکم و خواستند موندم چیکار کنم مدارک و سابقه کار ندارم که من جز چند تا آدرس ای خدا...شانس من و ببین رزومه رو پر کردم و همون آقایی که اول دیدمش یک نگاه سرسری کرد و گفت: مقابل حقوق درخواستی چیزی نزدید؟؟
  15. نگارش 1.0.0

    47 دریافت

    نام داستان کوتاه: خانواده رابینسون نام نویسنده: الهه قادریکتا ژانر: عاشقانه و اجتماعی تعداد صفحات: 86 خلاصه داستان: داستان خانواده‌ رابینسون با خانواده‌های دیگه متفاوته، چرا؟ چون که اتفاقی تو گذشته افتاده که باعث ایجاد یه شکاف شده و با هر اتفاقی این شکاف بزرگ و بزرگتر می‌شه تا این که این خانواده‌ تو یک شب سقوط می‌کنه... آیا می‌تونن دوباره سرپا بشن؟ قسمتی از داستان: فصل اول | بازگشت به خانه (چارلتون) - چی کار داری می‌کنی؟ با صدای دیوید دست از کار کشید. صدای عصبی دیوید بلندتر شد: - چی کار داری می‌کنی شیرین؟! دست شیرین را پس زد. - کنار اسناد چایی نریز... اگه یه وقت بریزه روشون چی؟ شیرین غر زد: - اینا فقط برگه‌ی کاغذن و معلوم نیست کِی تبدیل به پول میشن؟ دیوید در حالی که چیزی را یادداشت می‌کرد، گفت: - هر وقت غر زدن تو تموم شد، اون موقع پول میاد شیرین ظرف‌ها را روی میز چید که دیوید باز غر زد: - اینو دیدی؟ قبض برق ماه پیشه بعد با صدای بلند مبلغ را خواند: - شش هزار و چهارصد و هفتاد و هشت دلار... فقط مال یه ماهه...! اجازه‌ی حرفی به شیرین نداد و ادامه داد: - دو دقیقه هم نمی‌تونی تلویزیون لامصبو خاموش کنی. بعد همه ش میگی پول نیست، پول نیست! شیرین هم مثل خودش غرید: - می‌خوای اونم نبینم؟ از پنکه‌ای که همیشه بالاسرت روشنه کم کن. نه از تلویزیون دیدن من... - چرا بحثو عوض می‌کنی؟ شیرین نگاهی بهش انداخت و بی توجه گفت: - این‌ها رو ولش کن. زنگ زدی به لوله‌ کش؟ دیوید سکوت کرد که شیرین ادامه داد: - عیبی نداره، هیج عیبی نداره. فقط سه روزه که آب چکه میکنه. هر وقت خونه روآب برداشت اون وقت بگو بیاد دیوید کارتی را برداشت و جلوی صورت شیرین تکان داد. برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  16. داستان کوتاه: عشق مردنی نیست به قلم: سلاله علیائی ژانر: عاشقانه، درام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اولین های زندگی حکم گلوله های اسلحه رو دارن. اگه ناغافل ماشه ی این اسلحه رو لمس کنی، گلوله ی اولین هات درست می خوره وسط مغزت! جایی از ذهنتو سوراخ می کنه که اگه صدسال هم بگذره، تصویرش بازهم به همون اندازه واضح و روشنه. مثل اولین جشن تولد، اولین روز مدرسه و یا اولین هدیه زندگی. من اولین هدیه زندگیمو تو هفت سالگی گرفتم. هر روز ساعت پنج بعد از ظهر که از مدرسه تعطیل می شدم، از مسیری به خونه بر می گشتم که بتونم مغازه ها رو ببینم. یکی از اون مغازه هایی که همیشه پشت شیشه اش می ایستادم و اجناسشو نگاه می کردم، مغازه لوازم تحریری بود که یک جعبه موزیکال رو برای فروش گذاشته بود. به خونه که می رسیدم همه ش از اون جعبه موزیکال و فرشته ای که با کوک کردن روی صفحه ی الکتریکش می چرخید، حرف می زدم و بقیه هم به این ذوق کودکانم می خندیدند. یک روز دلمو زدم به دریا و رفتم داخل لوازم تحریری. رو به فروشنده که یک جوون حدودا هفده یا هجده ساله بود گفتم که جعبه موزیکال و برام بیاره. راستش قصد خریدنشو نداشتم، فقط می خواستم ببینم که موقع کوک کردنش چه اهنگی و پخش می کنه و برای یک بار هم که شده فرشته ی بالدارشو من روی صفحه اش بذارم و همین طور هم شد. وقتی که چشم هام رقص و چرخش اون فرشته رو با چاشنی اهنگ عاشقانه تایتانیک دید نتونستم جلوی بروز احساستمو بگیرم و بغض کردم و با گفتن جمله ی (کاش منم یکی از این ها داشتم) مغازه رو ترک کردم. بعد از اون روز هر بار دیگه که به اون جعبه موزیکال و رقص فرشته نگاه می کردم ناخوداگاه اهنگ تایتانیک تو ذهنم تداعی و اکو می شد، به علاوه همیشه یک جفت چشم مشکی رو هم از پشت شیشه می دیدم که به من، به یک دختر هفت ساله با روپوش آبی و کیف خرسی خیره شده. بعد از اون روز دیگه جعبه موزیکال بهانه بود، من برای دیدن اون یه جفت چشم مشکی به سمت اون خیابون و مغازه می رفتم. یه بچه ی هفت ساله در اون سن قطعا درک درستی از عشق یا دوست داشتن نداره و یا شاید اصلا چنین احساساتی به ذهنش هم خطور نکرده باشه، منتها حسی که من موقع یواشکی نگاه کردن اون دو جفت چشم مشکی رنگ داشتم یه جور قلقک زیرپوستی بود که بیشترین اثرش باعث یک لبخند دزدکی موقع فرار از پشت شیشه لوازم تحریری می شد. روزهای بعدی پشت سرهم می اومدن و تعطیلات عید نوروز رسید و من به مدت پانزده روز از دیدنش محروم شدم. وقتی بعد پانزده روز با عجله از مدرسه بیرون اومدم و با بیشترین سرعتی که از خودم سراغ داشتم به اون مغازه رسیدم. برای این شوق و اشتیاق هیچ دلیل موجهی جز اینکه جعبه موزیکال و اون دو جفت چشم مشکی جزو اولین های من بودند رو نداشتم. اولینی که بدجور روی بوم سفید ذهن و قلبم جا خوش کرده بود. اولینی که اولین من بود. هیچوقت فکرشو نمی کردم که شاید این آخرین باری باشه که می بینمش؛ اما آخرین بار بود و وقتی اونجا رسیدم دیدم که کارتن های حاوی اجناس مغازه رو پشت وانت آبی رنگ می ذاره و می خواد برای همیشه اون مغازه رو جمع کنه. با دیدن اون صحنه ها واقعا ناراحت شدم. حتی اگه بگم که اشک تو چشمام نشسته بود دروغ نگفتم. اولین من داشت می رفت. داشت دلخوشی دیدن خودش و او جعبه موزیکال و از من می گرفت. با همون چشم های اشکی آروم آروم به سمت شیشه ی لوازم تحریری رفتم. دیدمش که داشت داخل مغازه رو کمی جمع و جور می کرد. برگه ی آچاری رو برداشت و روش با ماژیک آبی چیزی نوشت و به قصد وصل کردنش به سمت شیشه اومد که منو دید. چند لحظه ای خیره نگاهم کرد که باعث شد اشک هام از حصار چشم هام خارج بشه. با ناراحتی چرخیدم و از اون مغازه فاصله گرفتم. من توی هفت سالگیم فهمیدم که بهتره خودم برم تا اینکه اونی که دوسش دارم از جلوی چشمام محو بشه. بعد از چند ثانیه صدای پاشو شنیدم که به دنبالم می اومد و خیلی ناگهانی زیپ کیفمو باز کرد و جعبه ای و داخلش انداخت. با بهت و شاید کمی ترس به سمتش برگشتم. در حالی که عقب عقب می رفت دو انگشت وسط و اشاره شو کنار شقیقش تکون داد و گفت: _منتظرتم! و شاید این "منتظرم" همون "دوستت دارم" لعنتی بود که هیچوقت به زبون نیاورد. و این حرکتش باعث شد تا علارغم میلم بایستم و رفتنشو تماشا کنم.
  17. داستان ضرب المثل نرود میخ آهنی در سنگ!

    روزی روزگاری، كاروانی به قصد تجارت از ایران عازم یونان شد. در آن دوره هر كاروانی كه به قصد تجارت عازم سرزمینی می‌شد مسافرانش چند شتر و اسب كرایه می‌كردند و كالایی كه قصد فروش آن را داشتند بر حیوانات می‌بستند و عازم سفر می‌شدند. در بعضی از مسیرهای كوهستانی نیز گاهی عده‌ای دزد و راهزن بودند كه به این كاروان‌ها حمله می‌كردند. اموالشان را می‌دزدیدند و اگر مقاومت می‌كردند حتی صاحبین كالا را هم می‌كشتند. مسافرین این كاروان به سلامت به یونان رسیدند و كالاهای یونانی را با كالاهای خود خرید و فروش كردند و به سمت ایران بازگشتند. آنها در مسیر بازگشت بودند كه در دام یك گروه راهزن یونانی گیر افتادند و تمام اموال و دارایی تجار غارت شد، حتی شتر و اسب كاروانیان را هم از آنها گرفتند. تجار بیچاره هرچه گریه و ناله و التماس كردند هیچ فایده‌ای نداشت چون راهزنان یونانی بودند و اصلاً زبان فارسی بلد نبودند. در میان مسافرین لقمان حكیم هم حضور داشت. لقمان گوشه‌ای نشسته بود و رفتار غارتگران را مشاهده می‌كرد. تاجران نزد لقمان آمدند و گفتند: تو حكیمی! با اینها صحبت كن، شاید سخنی پندآمیز از زبان تو دل دزدان را به رحم آورد و حداقل شترها و اسب‌های ما را به ما بازگرداند. لقمان گفت: با چه كسی حرف بزنم و پند دهم؟ دل این افراد از سنگ شده، اگر نصیحت و اندرز در دل این بنده‌های خدا راهی داشت، این قدر سنگدلانه اموال و دارایی‌های مردم را غارت نمی‌كردند. حرف زدن من هیچ فایده‌ای ندارد. «نرود میخ آهنین در سنگ». *این ضرب المثل برای افرادی كه به خاطر نادانی هیچ نصیحتی را قبول نمی‌كنند، به کار برده می شود.
  18. داستان ضرب المثل اشک تمساح میریزد!

    گریه دروغین را به اشك تمساح تعبیر كرده اند. گریه و اشكی كه نه از باب دلسوزی، بلكه از رهگذر ریا و تلدیس باشد، تا بدان وسیله مقصود حاصل آید و سو نیت گریه كننده جامه عمل بپوشد. سابقا معتقد بودند كه غذا و خوراك تمساح به وسیله اشك چشم تامین می شود. بدین طریق كه هنگام گرسنگی به ساحل می رود و مانند جسد بی جانی ساعت ها متمادی بر روی شكم دراز می كشد. در این موقع اشك لزج و مسموم كننده ای از چشمانش خارج می شود كه حیوانات و حشرات هوایی به طمع تغذیه بر روی آن می نشینند. پیداست كه سموم اشك تمساح آنها را از پای در می آورد. فرضا نیمه جان هم بشنود و قصد فرار كنند به علت لزج بودن اشك تمساح نمی توانند از آن دام گسترده نجات یابند. خلاصه هربار كه مقدار كافی حیوان وحشره در دام اشك تمساح افتند، تمساح پوزه ای جنبانیده به یك حمله آنها را بلع می كند و مجددا برای شكار كردن طعمه های دیگر اشك می ریزد.
  19. داستان ضرب المثل اگر تو کلاغی من بچه کلاغم ضرب المثل اگر تو کلاغی من بچه کلاغم به افرادی می‌گویند که فکر می‌کنند خیلی زرنگ و باهوشند. روزی روزگاری بر روی درختی وسط یک شهر بزرگ کلاغی زندگی می‌کرد که تازه تخم گذاشته بود و از آنها مراقبت می‌کرد. تا اینکه جوجه‌هایش سر از تخم درآوردند و کلاغ صاحب سه جوجه کلاغ کوچک شد. کلاغ مادر که خیلی خوشحال بود، به شدت از جوجه‌هایش مراقبت می‌کرد. برای آنها غذا تهیه می‌کرد و با بال‌هایش سایبان برای جوجه‌هایشان می‌ساخت. یک روز که کلاغ برای پیدا کردن غذا از لانه بیرون رفته بود، گربه به لانه‌ی او حمله کرد و دو تا از جوجه‌هایش را خورد. جوجه‌ی سومی که خیلی زرنگ و باهوش بود از دست گربه فرار کرد و توانست خود را در لابه لای برگ‌های درختان پنهان کند و زنده بماند. هنگامی که کلاغ مادر به لانه بازگشت و جوجه‌هایش را پیدا نکرد شروع به گریه و زاری کرد که ناگهان جوجه کلاغ کوچک خودش را نشان داد و گفت: مادر من توانستم از دست گربه فرار کنم. کلاغ مادر تا جوجه‌اش را دید خوشحال شد و خدا را شکر گفت که حداقل یکی از جوجه‌هایش زنده مانده. بعد از این اتفاق کلاغ مادر از جوجه‌اش دور نمی‌شد و به شدت از او مراقبت می‌کرد.تا اینکه وقت آموختن پرواز به کلاغ شد. مادرش با حوصله و مهربانی فراوان تمام فوت و فن پرواز را به او آموخت. کم کم جوجه کلاغ می‌توانست خود به تنهایی پرواز کند. و مادرش از اینکه جوجه کلاغ با سرعت توانسته راه و رسم پرواز را بیاموزد بسیار خوشحال بود. یک شب کلاغ مادر به جوجه‌اش گفت: تو دیگر بزرگ شده‌ای و می‌توانی از خودت مراقبت کنی. فقط خیلی مراقب آدم‌ها باش، چون بچه‌ی آدم‌ها همیشه در پی آزار و اذیت جوجه‌ها و پرنده‌ها هستند. تو باید خیلی مواظب خودت باشی. بچه کلاغ که با دقت به حرف‌های مادرش گوش می‌کرد فکر کرد و گفت: خیالت راحت مادر اگر دیدم که آدم‌ها خم شده‌اند تا از روی زمین سنگ بردارند، فرار می‌کنم «اگر تو کلاغی من بچه‌ی کلاغم.»
  20. معنی ضرب المثل: - در زمانی بکار می‌رود که غائله (چنانکه انتظار می‌رفت) ختم شود و آرامش برقرار گردد. - معمولاً (از قبل) انتظار ختم مسئله هست فقط دیر یا زود آن مشخص نیست؛ یعنی معلوم نیست که کی آبها از آسیاب می‌افتند. - آرامشی برقرار شد- سرو صدا خاموش شد. ریشه و مفهوم ضرب المثل آب ها از آسیاب افتادن آسیاب آبی، معمولاً توربینی داشت که خارج از کارخانه نصب بود و بوسیله آب می‌چرخید؛ بسته به موقعیت مکانی آسیاب و میزان تسلط آب، ممکن بود آب جوی یا رود از زیر توربین بگذرد، یا آنکه از بالا روی آن بریزد و آنرا بچرخش در آورد. و آن توربین توسط شافتی، چرخش را به سنگ آسیاب منتقل می‌ساخت و سنگ می‌چرخید. ناگفته نماند که هر آسیابی دو سنگ داشت، یکی سنگ زیرین (که ثابت بود) و دوم سنگ زبرین که روی سنگ زیرین می‌چرخید و گندم را آرد می‌کرد. بنابراین، تمامی فشارها به سنگ زیرین وارد می‌آمد، لذا می‌بایستی از جنسی سخت‌تر از سنگ زبرین تهیه می‌شد، و به همین سبب گفته‌اند: مرد باید که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد یعنی مرد باید مانند سنگ زیرین آسیاب سخت باشد و بتواند در برابر فشارها، تنگناها و دشواری های زندگی تاب بیاورد. در هرصورت تا وقتی آب در آن جوی جریان داشت، آسیاب نیز برقرار بود؛ و هرگاه از چرخش باز می‌ماند، آسیابان می‌گفت «آب از آسیاب افتاد» و این لفظ، از تکیه کلام آسیابانان بجای مانده است.
  21. هر ایرادی که مبتنی بر دلایل غیر موجه باشد آن را ایراد بنی اسرائیلی می‌گویند: اصولاً ایراد بنی اسرائیلی احتیاج به دلیل و مدرک ندارد؛ زیرا اصل بر ایراد است - خواه مستند و خواه غیر مستند - برای ایراد گیرنده فرقی نمی‌کند. ایراد بنی اسرائیلی به اصطلاح دیگر همان بهانه گیری و بهانه جویی است، که ممکن است گاهی از حد متعارف تعرض کرده به صورت توقع نابجا درآید. فی‌المثل به یک نفر نقاش دستور می‌دهید که تابلویی از دورنمای قله دماوند برای شما ترسیم کند. نقاش بیچاره کمال ظرافت و هنرمندی را در ترسیم تابلو به کار می‌برد و تمام ریزه کاریها و سایه روشن‌ها را در تجسم قله مستور از برف و قطعات ابری که بر بالای آن قرار دارد کاملا ملحوظ و منظور می‌دارد، به قسمی ‌که جای هیچ گونه ایرادی باقی نماند. ولی مع هذا ممکن است برای اقناع طبع بهانه جوی خویش انتظار داشته باشید که از تماشای آن تابلو احساس سردی و سرما کنید! این گونه ایرادات را در عرف و اصطلاح عامه «ایراد بنی اسرائیلی» گویند که صرفاً از ذات بهانه گیر مایه می‌گیرد. اکنون باید دید قوم بنی اسرائیل کیستند و ایرادات آنان بر چه کیفیتی بوده، که صورت ضرب المثل پیدا کرده است. بنی اسرائیل همان پسران یعقوب و پیروان فعلی دین یهود هستند که پیغمبر آنها حضرت موسی، و کتاب آسمانیشان تورات است. بنی اسرائیل اجداد کلیمیان امروزی و نخستین ملت موحد دنیا هستند که از دو هزار سال قبل از میلاد مسیح در سرزمین فلسطین سکونت داشته و به چوپانی و گله چرانی مشغول بوده اند. بنی اسرائیل به چند قبیله قسمت می‌شدند و هر قبیله رئیسی داشت که او را شیخ یا پدر می‌گفتند. از معروفترین شیوخ آنها حضرت ابراهیم بود که پدر تمام اقوام عبرانی محسوب می‌شود. بنی اسرائیل در زمان یعقوب به مصر مهاجرت کردند و بعد از مدتی به راهنمایی حضرت موسی به شبه جزیره سینا عازم شدند. چهل سال میان راه سرگردان بودند، موسی درگذشت (و یا به کوه طور رفت) و یوشع آنها را به کنعان رسانید. بعد از فوت سلیمان (974 ق.م) دو سلطنت تشکیل دادند؛ یکی دولت اسرائیلی و دیگری دولت یهود. دولت اسرائیلی را سارگن پادشاه آشور و دولت یهود را بخت النصر یا نبوکدنزر، پادشاه کلده منقرض کرد و عده کثیری از آنها را به اسارت برد که بعد از هفتاد سال کورش کبیر شهر زیبای بابل را فتح کرده، همه را به فلسطین عودت داد. باری، پس از آنکه حضرت موسی به پیغمبری مبعوث گردید و آنها را به قبول دین و آیین جدید دعوت کرد، اقوام بنی اسرائیل به عناوین مختلفه موسی را مورد سخریه و تخطئه قرار می‌دادند و هر روز به شکلی از او معجزه و کرامت می‌خواستند. حضرت موسی هم هر آنچه آنها مطالبه می‌کردند به قدرت خداوندی انجام می‌داد. ولی هنوز مدت کوتاهی از اجابت مسئول آنها نمی‌گذشت که مجدداً ایراد دیگری بر دین جدید وارد می‌کردند و معجزه دیگری از او می‌خواستند. قوم بنی اسرائیل سالهای متمادی در اطاعت و انقیاد فرعون مصر بودند و از طرف عمال فرعون همه گونه عذاب و شکنجه و قتل و غارت و ظلم و بیدادگری نسبت به آنها می‌شد. حضرت موسی با شکافتن شط نیل آنها را از قهر و سخط آل فرعون نجات بخشید؛ ولی این قوم ایرادگیر بهانه جو به محض اینکه از آن مهلکه بیرون جستند مجدداً در مقام انکار و تکذیب برآمدند و گفتند: «ای موسی، ما به تو ایمان نمی‌آوریم مگر آنکه قدرت خداوندی را در این بیابان سوزان و بی آب و علف به شکل و صورت دیگری بر ما نشان دهی.» پس فـرمـان الهی بر ابر نازل شد که بر آن قوم سایبانی کند و تمام مدتی را که در آن بیابان به سر می‌برند برای آنها غذای مأکولی فرستاد. پس از چندی از موسی آب خواستند. حضرت موسی عصای خود را به فرمان الهی به سنگی زد و از آن دوازده چشمه خارج شد که اقوام و قبایل دوازده گانه بنی اسرائیل از آن نوشیدند و سیراب شدند. قوم بنی اسرائیل به آن همه نعمتها و مواهب الهی قناعت نورزیده، مجدداً به ایراد و اعتراض پرداختند که: یکرنگ و یکنواخت بودن غذا با مذاق و مزاج ما سازگار نیست. از نظر تنوع در تغذیه به طعام دیگری احتیاج داریم. به خدای خودت بگو که برای ما سبزی، خیار، سیر، عدس و پیاز بفرستد. (آقای دکتر غیاث الدین جزایری معتقد است که مطابق اخبار و روایات وارده مائده آسمانی ماهی و گوشت بریان بوده؛ که تا بزمین برسد مسلماً چند روزی می‌ماند و خوردن گوشت مانده، بدون پیاز ایجاد اسهال می‌کند. لذا چون قوم بنی اسرائیل به تجربه فواید پیاز را می‌دانستند از حضرت موسی خواهان خوراکهایی شده اند که یکی از آنها پیاز بوده است."اعـجـاز خـوراکـیـهـا، چـاپ پـانـزدهم ، ص 206"). دیری نپایید که در میان قوم بنی اسرائیل قتلی اتفاق افتاده، هویت قاتل لوث شده بود. از موسی خواستند که قاتل اصلی را پیدا کند. حضرت موسی گفت: «خدای تعالی می‌فرماید اگر گاوی را بکشید و دم گاو را بر جسد مقتول بزنید، مقتول به زبان می‌آید و قاتل را معرفی می‌کند.» بنی اسرائیل گفتند: «از خدا سؤال کن که چه نوع گاوی را بکشیم؟» ندا آمد آن گاو نه پیر از کار رفته باشد و نه جوان کار ندیده. سپس از رنگ گاو پرسیدند. جواب آمد زرد خالص باشد. چون اساس کار بنی اسرائیل بر ایراد و بهانه گیری بود، مجدداً در مقام ایراد و اعتراض برآمدند که این نام و نشانی کافی نیست و خدای تو باید مشخصات دیگری از گاو موصوف بدهد. حضرت موسی از آن همه ایراد و بهانه خسته شده، مجدداً به کوه طور رفت، ندا آمد که این گاو باید رام باشد، زمینی را شیار نکرده باشد، از آن برای آبکشی به منظور کشاورزی استفاده نکرده باشند و خلاصه کاملاً بی عیب و یکرنگ باشد. بنی اسرائیل گاوی به این نام و نشان را پس از مدتها تفحص و پرس و جو پیدا کردند و از صاحبش به قیمت گزافی خریداری کرده، ذبح نمودند و بالاخره به طریقی که در بالا اشاره شد، هویت قاتل را کشف کردند. آنچه گفته شد، شمه ای از ایرادات عجیب و غریب قوم بنی اسرائیل بر حقیقت و حقانیت حضرت موسی کلیم الله بود که گمان می‌کنم برای روشن شدن ریشه تاریخی ضرب المثل ایراد «بنی اسرائیلی» کفایت نماید.
  22. داستان کوتاه: خانواده رابینسون نویسنده: الهه قادریکتا ژانر: اجتماعی، عاشقانه خلاصه: داستان خانواده‌ رابینسون با خانواده‌های دیگه متفاوته، چرا؟ چون که اتفاقی تو گذشته افتاده که باعث ایجاد یه شکاف شده و با هر اتفاقی این شکاف بزرگ و بزرگتر میشه تا این که این خانواده‌ تو یک شب سقوط می‌کنه... آیا می‌تونن دوباره سرپا بشن؟ ***** "به نام خداوند جان وخرد کزین برتر اندیشه برنگذرد" مقدمه: گاهی دلتنگی‌هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی... گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات... گاهی دلت نمی‌خواهد دیروز را به یاد بیاوری... انگیزه‌ای برای فردا نداری و حال هم که... گاهی فقط دلت می‌خواهد زانوهایت را تنگ در آغـ ـوش بگیری و گوشه‌ای، گوشه ترین گوشه ای که می‌شناسی بنشینی و"‌فقط‌" نگاه کنی... گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود... گاهی دلگیری... شاید از خودت، از این که خودت باعث شدی پایه‌های خانواده‌‌ات روی گسل قرار بگیرد که با هر زلزله‌ای بلرزد و در آخر فرو ریزد...!
  23. داستان ضرب المثل مرغ همسایه غازه

    درزمان های دورحاکمی با لباس مبدل به برای سرکشی ودرک اوضاع به میان مردم میرفت از قضا روزی از محلی میگذشت سه نفر مرد با هم درحال گفتگو بودند حاکم از آنان اجازه گرفت تالحظه ای در کنارشان باشد.یکی از مردان گفت: آرزو دارم فرمانده لشگرکشورم باشم دومی گفت من دوست دارم وزیر دارائی کشورباشم.سومی آهی کشید وگفت شنیده ام حاکم همسر زیبائی داردمثل ماه .ای کاش میشد من شبی را در آغــوش همسر حاکم میخوابیدم تامن هم مثل حاکم لذت ملکه زیبایی میبردم.حاکم که کناری نشسته بود پسازشنیدن آرزوهای آنان از جمع خداحافظی وبه محل حکومت رسید فورا دستور داد در فلان نقطه سه نفر هستند آنهارا به پیش من بیاورید.پس ازآوردن آنها حاکم گفت یکی ازماموران من درکنار شما بوده وآرزویتان راشنیده منهم دوست دارم برآورده کنم.نفراول را فرمانده لشکر کردنفردوم رافرمانده دارایی.وبه نفرسوم گفت : متاهلی جواب داد بله گفت: میخواهم همسرم را فردا شب دراختیارت بگذارم تا به آرزویت برسی آن شخص که ترسیده بود به حاکم گفت غلط کردم گوه خوردم خودم همسر دارم .حاکم گفت نه امروز استراحت کن تا فرداشب. دستوردادهمسر آن مرد را آوردند حاکم به او گفت شوهرت چنین آرزوئی داشته به خادمان دربار گفته ام تورا امروزبه حمام ببرند لباس فاخر بپوشانند وبه زیباترین وجه آرایش کنند وشبی را درکنارت همسرت باش وهر درخواستی داشت جواب مثبت بده ولی متوجه باش به او نگوئی همسرش هستی وانمود کن زن حاکمی .فرداشب آن مردرا حاکم خواست وگفت: امشب همسرم نزد تو می آید هر چه خواستی لذت ببر.آن مرد ترسید فکر کرد میخواهنداو را بکشند او را به اطاقی بردند که از قبل آماده بود وزنش را داخل اطاق فرستادند ومردکه ازفرط زیبائی آن زن مبهوت شده بود باور کرد زن حاکم است وهرگونه که قصدکامجوئی داشت زنش دراختیار او بود. صبح ماموران آمدند واو را به نزدحاکم بردند .حاکم گفت همسرم چگونه بود؟آن مرد سرش را به زیر انداخته وگفت قبله عالم بسلامت باد خدا سایه تان رامستدام بدارد خیلی لذت بردم دیشب یک شب رویائی بود واقعا همسرتان مرابه آرزوی دیرینه ام رساند.حاکم ازقبل دوتا تخم مرغ آماده کرده بود یکی معمولی ودیگری را رنگ آمیزی کرده بودند به او نشان داد وگفت: این دوباهم چه فرقی دارند مرد جواب یکی ساده است و دیگری رنگ شده وحاکم تخم مرغ ها راشکست وگفت الان چه مرد جواب دادهر دو دارای زردی ومقداری سفیده هستند وفقط رنگ آمیزی تفاوت آنها بود. حاکم گفت: احمق نادان کسی که دیشب دربسترتوبود همان همسر دائمی توست که اورا به اینجا آورده به حمام رفت ولباس فاخر پوشید وآرایش کرد به نزد توآمد توی نفهم اگربه همسرت توجه کرده وبرای او خرج کنی تازیبائی هایش را بروز دهد وبا عشق وعلاقه درکنارش بخوابی هیچ فرقی بازن حاکم ندارد.همه زنان درخلقت وآفرینش یکی هستنداگرهمه به همسرانشان توجه کنند هیچ چشمی دنبال زن دیگری نخواهد بود.
  24. عقل درلغت ازعقال و پای بند شتر ماخوذ است وچون خرد ودانش مانع رفتن طبیعت به سوی افعال ذمیمه شود لهذا خرد و دانش را عقل گویند . رویه عقلا و هوشمندان همواره براساس تعقل و دوراندیشی استوار است . اطراف و جوانب امور را قبلا از نظر می گذرانند ، پست وبلند و زیروبم هر امری را در بوته سنجش و آزمایش قرار می دهند و سپس دست به کار می شوند تا اگر زیان وضرری معنا و مادتا برآن مترتب باشند در مقابل عمل انجام شده قرار نگرفته انگشت ندامت و پشیمانی به دندان نگیرند و بر گذشته افسوس و حسرت نخورند. در غیراین صورت اطلاق عنوان عاقل بر چنان افرادی دور از عقل واندیشه خواهد بود . داستان شورانگیز زلیخا نسبت به یوسف پیغمبر به قدری مشهور و زبانزد خاص وعام است که همه کس کم و بیش به آن واقف است . یوسف صدیق فرزند یعقوب و راحیل بر اثر حسادت برادرانش در چاه افتاد و مالک بن دعر که با کاروانش از آن سوی می گذشت وی را نجات داده به عزیز مصر قطیربن رحیب یا فوطیفرع که در زمان سلطنت ریان بن ولید فرعون مصر می زیست به قیمت قابل توجهی فروخت . عزیز مصر یوسف را به خانه برد و به همسرش زلیخا گفت :« او را گرامی بدار. شاید روزی از او بهره برگیریم و وی را به فرزندی بپذیریم زیرا در ناصیه اش اصالت و گوهر و نجابت ذاتی کاملا هویداست.» زلیخا که خود فرزند نداشت در پرورش و تربیت یوسف همت گماشت تا به حد کمال رسید ولی زیبایی و جذابیتش چنان محرک و خیره کننده شده بود که دل و جان زلیخا را به یغما برد واورا ازاوج غرور و نخوت به حضیض زبونی و بیچارگی کشانید . زلیخا برای تحریک یوسف که از ارتکاب گناه امتناع داشت و مخصوصا حاضر نبود نسبت به ولی نعمت خود عزیز مصر خـ ـیانت کند به هر وسیله ای متوسل شد و« جامه ای ازخز و دیبا به قامتش برید و کمرهای مرصع از گهرهای درخشان و تاجهای مذهب به عدد سیصد و شصت برایش مهیا ساخت . هر روز به دوشش خلعتی نو می انداخت و تاجی تازه بر فرقش می آراست . خوردنیهای گوناگون از سـ ـینه مرغ و مربای خوشگوار وشربت ناب و مغز بادام آماده می کرد تا یارش به هر چه میل کند حاضر سازد . شبها از دیبا و حریر برایش بستر می ساخت . و ازهر دری با وی سخن می گفت . ولی یوسف پارسا و پرهیزگار با وجود آنکه درعنفوان جوانی و غرورجوانی می زیست طنازی و عشوه گری زلیخا و آن همه امکانات را نادیده شمرد و نور تقوی و صفای ایمان چنان بر او هی زد که بدون ترس و تامل دست رد بر سـ ـینه زلیخا نهاد . زلیخا چون از همه طرف راه چاره و کامجویی را مسدود دید به اخافه و ارعاب یوسف برخاست و با حربه تهمت و افتراء ، شوهرش عزیز مصر را بر آن داشت که او را در سیاهچال جای دهد تا شاید رنج و شکنجه زندان بر سر راهش آورد و مسئول دلداده اش زلیخا را اجابت کند ولی خلف صدق یعقوب وسلاله ابراهیم خلیل به خانه جدید گام نهاده خوف زندان را در مقابل خوف و مشیت الهی به هیچ گرفت و در آن چهار دیواری تنگ وتاریک نیز به هدایت و ارشاد زندانیان و ترغیب و دلالت آنان به قبول توحید و پرستش خدای یگانه و احراز ملاهی ومناهی پرداخت . هر روز وساعتی که سپری می شد زلیخا به انتظار انصراف تصمیم و بازگشت محبوب بود ولی سالها گذشت ویوسف همچنان مانند کوهی استوار در چهار گوشه زندان باقی ماند و اوقات را به عبادت پروردگار وهدایت و ارشاد زندانیان گمراه مصروف داشته ازاینکه از کید ومکر زلیخا و سایر زیبارویان مصری رهایی یافت خدا را شکر می گذارده است . اینجا بود که زلیخا از کرده پشیمان شد و از اینکه یوسف را به زندان انداخت انگشت حسرت و ندامت به دندان گزید و زلیخای آشفته را درغم فراق معشوق و هجران دلداده اش بی تاب و نالان ساخت به قسمی که خواب و خوراک وآسایش از وی سلب گردید و نشاط جوانی و زیباییش به زشتی و کراهت گرایید . بعضی از شبها از دوری یوسف بی تاب می شد که با دایه وفادارش در تاریکی شب به زندان می رفت و در گوشه ای آن قدر محبوبش را نظاره می کرد که سپیده صبح می دمید و آن گاه به خانه باز می گشت . اگر چه زلیخا پس از رهایی یوسف از زندان و فوت همسرش مشمول وعنایت الهی قرارگرفته به فرمان خدا و با اعاده همان زیبایی و طنازی دوران جوانی به وصال محبوب رسید . ولی آن حسرت وندامت اولیه که ناشی از عدم تعقل ودوراندیشی بود بعدها به صورت ضرب المثل درآمده در افواه ملل و اقوام مختلفه مورد استشهاد و تمثیل قرار گرفت .
  25. داستان ضرب المثل کلاهش پس معرکه س!

    معرکه‌گیری به عنوان یکی از روش‌ها و ابزارهای رسانه‌ای برای سرگرمی و اطلاع‌رسانی تا زمان‌های نه چندان دور بسیار کاربرد داشته است. افرادی در نقش درویش، پهلوان یا شعبده‌باز در معابر عمومی سفره‌ای پهن می‌کردند و مردم در نقش تماشاچی با هدف سرگرم شدن یا از روی کنجکاوی با فاصله‌ای از سفره، دایره‌وار می‌ایستادند و گفته‌ها و حرکات را می‌شنیدند و می‌دیدند. وقتی تعداد تماشاچیان زیاد می‌شد، معرکه‌گیر صف‌های جلویی از تماشاچیان را مجبور می‌کرد که بنشینند تا بقیه تماشاچیان که عقب‌تر ایستاده‌اند، بتوانند بساط معرکه‌گیری را ببینند. گاهی اتفاق می افتاد یکی از تماشاچیان که در صف جلو نشسته بود با اطرافیان اختلاف پیدا می‌کرد و یا رفتاری از او سرمی زد که موجب حواس‌پرتی معرکه‌گیر و اختلال نظم می‌شد. در این موقع یکی از تماشاچیان به منظور دفع شر، کلاه (که در زمان‌های قدیم استفاده از آن نزد مردم بسیار رایج بود) آن شخص مخل و مزاحم را که در صف اول نشسته بود بر می‌داشت و به خارج از دایره، یعنی پس معرکه پرتاب می‌کرد. شخص مزاحم که کلاهش پس معرکه افتاده بود برای بدست آوردن کلاهش اضطراراً از معرکه خارج می شد و سایرین جایش را می گرفتند و دیگر نمی توانست به صف اول بازگردد. «کلاهش پس معرکه است» از این رهگذر و بساط معرکه‌گیری به صورت ضرب المثل درآمد. این ضرب‌المثل ناظر بر شخصی است که در اموری که دیگران نیز شرکت دارند تنها او با وجود تلاش و فعالیت خستگی‌ناپذیر به مقصود نرسد و از مساعی و زحمات خویش بهره نگیرد یا در زمانی که گفته می‌شود «فلانی کلاهش پس معرکه است» یعنی وضعش طوری است که احتمال موفقیت نمی‌رود.

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×