رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

پرچمداران

  1. Śámāņę

    Śámāņę

    مدیر کل سایت


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      1,480


  2. م.سیف الهی

    م.سیف الهی

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      290


  3. sodabeh

    sodabeh

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      260



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده در یکشنبه, 22 مهر 1397 در همه بخش ها

  1. 1 امتیاز

    نگارش 1.0.0

    83 دریافت

    نام داستان کوتاه: شبهای زرد_فرداهای صورتی نام نویسنده: انیس موحدی ژانر: غمگین و اجتماعی تعداد صفحات: 25 خلاصه داستان: من یه رویای خیلی بزرگ دارم. رسیدن به این رویا برام حکم نفس کشیدن داره... در زندگی شب‌های زردی (سختی) به امید فرداهای صورتی (روشن) سپری کردم. خب ما یه خانواده چهار نفره شاد و صمیمی بودیم. آره بودیم... ولی... قسمتی از داستان: کلی راه رفته بودم تا از اون دفترچه‌هایی که عاشقشون بودم بخرم همون آهنگی که جدیدا تو دهنم افتاده بود و گذاشتم و تا خونه باهاش زمزمه می‌کردم قدم زدن و دوست داشتم یه جورایی گره‌های ذهنمو باز می‌کرد دوباره همون پیرمردی که که همیشه کنار درخت روبرو خونه مون تکیه می‌داد و دیدم از نظر آیدا خیلی عجیب و ترسناک بود البته با این فیلمایی که که اون صبح تاشب نگاه می‌کرد توقع زیادیم نمی‌شد ازش داشت خودمم ته دلم یکم از این پیرمرد عجیب و غریب می‌ترسید سرمو انداختم پایین و از پله‌ها تند تند بالا رفتم. بابا چمدون لباس‌ها رو ریخته بود وسط سالن و مشغول جمع کردن لباس‌ها بود بدون اینکه نگاهی بندازه دوباره شروع کرد: - بدو بدو نسترن لباساتو بیار تا چمدون و ببندیم. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×