رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

محصولات جدید

پست های پیشنهاد شده

خراب آن لحظه ام

که شعرهایم را میخوانی

چشمانت را گرد میکنی

دماغت را جمع

یک خنده نخودی تحویل میدهی

و زیر لب میگویی

پسره ی دیوانه!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
باز هم شب شد

باز هم

به لحاف ات حسودی میکنم:)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
گیسویت...

بوی شب را میدهد

نکند...

نکند شال ماه را سر کرده ای بانو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
امروز صبح که از خواب بیدار شدی

برای خودت اسپند دود کن

مردی احتمالن روان پریش

تمام دیشب را

با دیوار و پنجره ی اتاق اش 

از زیبایی ات گفته 

و قربان صدقه ات رفته است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
هر اعتیادی را میتوان ترک کرد

اما بیچاره مردی که

به خواب روی شانه های زنی عادت کرده...

اوج بیتابی آن هنگامیست

که لابه لای بی خوابی هایش:)

هوس نفس کشیدن 

گیسوانش به سر بزند...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
گاهی آدم جراتِ گوش دادنِ 

بعضی آهنگ ها را ندارد ...

حذفشان هم نمیکند 

و مدام با خودش میگوید 

بالاخره یک روز قلبم را 

میگذارم داخل لیوانی پر ازیخ 

و این را گوش میدهم !!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
فکرِ صدا زدنِ تو

با نام خانوادگی من

دل ضعفه ای ست

که خدا کند خوب نشود!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
اولین جمعه ی پاییز بود...

خوب میدانست من عاشق این فصلم!

سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت!

سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم.

سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم... .

سه روز سکوت بی سابقه بود برای کسی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار زنگ میزد و سوالی صدایم میکرد تا جوابِ جانم نفس بشنود!

من هم از قصد در این سه روز هیچ تماسی نگرفتم که دل دل کند برای بغل کردنم.

از قصد به دیدن اش نرفتم که از این انتظار، بوسه ای بیست ثانیه ای حاصل شود...!

از آن بوسه هایی که تا بند آمدن نفس، لبهایش جدا نمیشد!

اولین جمعه ی پاییز بود...

دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از قاب عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم که تلفنم زنگ خورد... .

نزدیک ترین دوستش بود

صدایش لرز داشت

هی قسم می داد که آرام باشم و بعد از کلی مِن و مِن کردن گفت:

 نیم ساعت پیش دیدمش که دست غریبه ای رو گرفته بود و به فلان کافه رفت....!

گفت و لابه لای قسم دادن هایش گوشی از دستم افتاد.

اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام

دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب!

دلیل سه روز بی تفاوتی اش برایم روشن شده بود... .

با دست و پایِ کرخت راهیِ کافه شدم.

فقط میخواستم ببینم این غریبه کیست ؟

میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را بلد است؟!

این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید الهی فدای آرامشِ چشمانت شوم؟

این غریبه....!

به حال جنون سمت کافه میرفتم

به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد!

چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد... .

کشان کشان و با چشمانی نیمه باز وارد کافه شدم که ناگهان همگی جیغ کشیدند و مواجه شدم با کِیکِ بزرگی که روی آن نوشته بود اولین جمعه ی پاییزمان مبارک جانا... .

و بعد هم همان آغوش و بوسه ی ناشی از انتظار رخ داد!

میدانست عاشق پاییزم و میخواست اولین جمعه ی پاییزیِ با هم بودنمان را جشن بگیرد!

.

.

حالا اولین جمعه ی پاییز است جانا... .

از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد، چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذرد

اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم!

اینبار کنج اتاق، قاب عکس ات مرا در آغوش کشیده و در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم!

نمی دانم کجا و با کدام غریبه جشن پاییز گرفته ای

اما میخواهم راهی کافه شوم

با همان حال پریشان

با همان حال پریشان...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
چه انتظار خوشایندی...

این رویای زیبا خواب را از چشمانم گرفته! 

خدارا شکر که این بار پاییز سفره مهر را بر روی زمین پهن کرد...

بگذار درختان رخت از تن به در کنند ...

بگذار ابر با آسمان دست به یکی کند ...

بگذار باران حال زمین را بی تاب کند ...

باد را گفته ام بوی موهایت را پراکنده کند در فضای خانه..!

میخواهم مسخ و مست و مدهوش شوم ..!

شبها بعد از باران ...

همان دم که آسمان ستاره ها را به رخ میکشد...

بنشینیم زیر نور ماه....

فرشتگان همه مرخصی اند !

کاینات فرمان سکوت گرفته اند....!

خدا هم محو تماشای من و توست...

این بار خودش را تحسین میکند بخاطر عشق پاک زمینی ها !

و چقدر خوب که پاییز آمد. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
پاییز آمد!

به همین مناسبت....

دیشب ساعت را عقب کشیدند ! 

و چه کار بی خردانه ای......

پاییز یا تابستان چه فرقی دارد...؟!!

تو که نباشی زمان خوابیده! 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
دلم میخواهد:)

بنشینی رو به رویم

درست رو به رویم

به فاصله ی کمتر از نیم متر!

جوری که نفس هایت

به صورتم اصابت کند

هی تند تند

با عصبانیت حرف بزنی

هی با اخم غر بزنی

من هم با یک لبخند ابلهانه :)

پلک بزنم و سرم را تکان بدهم

موهایت را پشت گوشت بریزم

روی ابروهای درهمت دست بکشم

آرام که شدی بگویم

ادامه بده

اخم که میکنی

قلبم برایت تند تر میزند!

.

.

.

راستش این دیوانه 

دعوای تو را:)

به آشتی با بقیه ترجیح میدهد!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
نه،اشتباه نمیدیدم

گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید!

اما نه!

خودش بود

داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد!

نه برای او

برای من غریبه بود.

دستانش را نگرفته بود ولی.

 

آخر با من که بود دستم را ول نمیکرد که، خیس میشد دستمان اما ول کنیم؟عمرا!

صورتش ذوق نداشت، آرایش داشت، موهایش را هم رنگ کرده بود..موهایش،،موهایش باشد برای بعد،حرف دارم!

 

آرایش داشت اما صورتش سرد بود،خیره بود

راستش با من که به خیابان میزدیم چشم و ابرویش شلوغ میکردند،صورتش با دماغ و گوش و پلک و ابرو همه با هم میخندیدند.

 

اما الان ساکت بود،خیره بود

این خستگی از پشت ارایش غلیظش داد میزد.

معلوم بود روزی هزار و صد بار کسی نمیگوید "ای قربون چشمای سیاهت برم من"

گیسو نمیبافدو رژ بیرون زده ازگوشه ی لبش را پاک نمیکند.

وسط جمع چشم غره نمیرود که دکمه مانتوات را ببنند،آرام بخند..آخرش هم بگوید میخواستی انقدر خوشگل نباشی..به من چه!

 

نه معلوم بود این یارو مال این حرف ها نبود

عزیزم این یارو اصلا دستهایت را وسط خیابان به صورتش نزدیک کرده و بو کشیده!!؟

این یارو؟

 

برگشت و یکهو دیدمرا که ای کاش نمیدید!

لعنت که مسیرم به این خیابان افتاد و دل جفتمان ریش شد!

دیدکه دارم شانه به شانه ی دیگری راه می آیم

دیدکه خال لب دارد

دیدکه گردنبند فیروزه ای انداخته

دیدکه چقدر شبیه خودش است!

و دیدکه دستانش را نگرفته ام!

شاید من هم یکی بودم مثل همان مردک!

مثل تمام یارو های شهر!

راستش

مردها

فقط یک بار میتوانند آن همه دیوانه باشند.

موهایش؟!

هیچ..موهایش را کوتاه کرده بود

اخر میدانست

فقط من میتوانم دو ساعت وقت بذارم و آن موهای بر هم ریخته و فرفری اش را مرتب کنم!!

مردها؟!

مردها فقط یک بار جنون را زندگی میکنند.

جنون؟

نمیدانم

شاید تو را دیدن و دوستت دارم نگفتن هم جنون باشد

دوستت دارم؟!

آسمان که بدون باران نمیشود!

باران؟!

خاطره

بوی موی تو

بویِ موهایِ  تو خیابان را برداشته بود!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
بدون شب بخیر گفتن ات هم:)

میتوانم بخوابم عزیزم!

اما فرقِ زیادی ست

بین کسی که...

چشمانش را میبندد و 

خوابش میبرد

با کسی که

چشمانش را میبندد 

و تقلا میکند تا خوابش ببرد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
فقیر میگوید 

لعنت به شبی که 

سرت را گرسنه روی بالشت میگذاری

سرباز میگوید 

لعنت به شبی که باید بالای برجک پست بدهی 

دانشجو میگوید 

لعنت به شبی که فردایش امتحان پایان ترم داری 

دزد میگوید 

لعنت به شبی که خیابان ها پر از پلیس است .

.

.

.

من میگویم 

لعنت به شبی که بدون تو میگذرد:)

بدون حرفت :)

بدون نگاهت :)

بدون آغوشت :)

نه اینکه بگذرد ....

نه! 

لعنت به شبی که بدون تو باید گذراند....:)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
باز هم شب شد 

و باز هم

من مانده ام:)

با ذهنی که

تو:)

 را فال گوش ایستاده....!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
بدونِ شک طهران

 بهترین شهر دنیا میشود....

شهریور هم بهترینِ فصل ها..!

حال وهوایش هم دو نفره ..

ترافیک و چراغ قرمزهایش هم

 عجیب به دل مینشیند....!

هوا را آلوده اعلام کنند

 یا نه برایم مهم نیست..

اکسیژن وقتی به من میرسد

 که تو کنارم باشی...:)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
_یعنی هر کی با یه قاب عکس حرف بزنه دیوونس آقای دکتر؟!

 

+اما شما هر روز برای یه قاب عکس کادو و گل هم میگیری!

 

_خب آخه جوابمو نمیده، حتما قهر کرده دیگه، شما اگه کسی باهات قهر کنه چیکار میکنی ؟

گل میگیری دیگه ، کادو میگیری.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
بعد از ظهرهای جمعه

هول و هوش ساعت هفت

منتظر تماسش بودم

زنگ می زد و کلی شاکی بود!

 

می گفت:

نمی بینی هوا چقدر لعنتی شده؟!

تو فکر نمی کنی 

شاید من دلم قهوه می خواهد؟!

شاید من دلم می خواهد

 وسط خیابان کلافه ات کنم!

اصلا دلم می خواهد 

بازویم را نیشگون بگیری!

واقعا که چقدر بی فکری...

 

آنقدر می گفت تا بگویم:

یک ساعت دیگه دم در کافه ...

 

عزیزم بعدازظهر جمعه است:)

هوا هم که لعنتی شده*.*

احیانا من نباید به تو زنگ بزنم؟!

احیانا دلت دیوانه بازی نمی خواهد؟!

هر چند مدت هاست 

نمی آیی

اما من مثل هر هفته آماده شده ام

یک ساعت دیگه دم در کافه ...:)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
انقدر سختی نکن....:)

نزدیک تر بیا....:)

بگذار نفسِ حبسِ سینه ات

لب هایم را زنده کند:)

این همه تاریکی دلیلی ندارد:)

شب را برای بوسه آفریده اند...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
بدون شب بخیر گفتن ات هم:)

میتوانم بخوابم عزیزم!

اما فرقِ زیادی ست

بین کسی که...

چشمانش را میبندد و 

خوابش میبرد

با کسی که

چشمانش را میبندد 

و تقلا میکند تا خوابش ببرد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
+چرا نمیخوابی؟

 

_فکرم مشغوله؟

 

+مشغول به چی؟

 

_به همه چی...:)

 

+همه چی یعنی چی دقیقا؟

 

_دارم به "تو" فکر میکنم...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×