رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

محصولات جدید

پست های پیشنهاد شده

مرا از تازيانه هاي ساعت هميشه هراسي بوده است ...

از دقايقي که مي گذرند و به چشمان اشکبارم نيشخند مي زنند...

فاصله و جدايي تا اعماق وجودم ريشه کرده ،قلبم ديگر( ق ل ب) شده است ...

مدتهاست که در مسير مشقت باري پاهايم جا مانده است...

مسيراشکهايم هنوز هم بر تن سرد جاده پيداست...

برگ دفترهمچنان خسته از لمس تن سرد قلم و قلم بي رمق از تکرار يک جمله ...

عينک تار در کنار قلم و کاغذها مانده در حسرت ديدار دو چشم

و قهوه ي نيم خورده ي يک فنجان...

گاهي مدادهاي رنگي خيالم در ميان وسعت هزار رنگ واژه ها مي دوند...

و نقاشي مي کنندغم گمشده ي پنهان چشمم را و درازاي اندوهم را...

گاهي مي شکنند...آنها را مي تراشم ...

و خود در دور دستهاي وسيع انديشه ام طرحي مي کشم از سياهي زمان...

طرحي که چشمها ديگر نگران کسي نيستند و پروانه ها براي سوختن شمع بي تابي نمي کنند...

طرحي که قاصدک ها يا کوچ کرده اند يا مرده اند !!!

افسوس شکاف بي وفايي قلبها بزرگتر شده است...

ميان دو بي نهايت در رفت و آمدم...

بي نهايت عشق و بي نهايت جدايي !!!!

اين دست تقدير بود که من در نقطه ايي اسير باشم و او در خطي مستقيم تا بي نهايت حرکت کند...

و در اين ميان دست و پا زدن هاي من در اين پيله ي پست،که چه بي حاصل بود...

امروز من از او دور خواهم شد تا آنجا که از تابش نگاه او در کسي ياچيزي پناه بگيرم ...

و او را براي کساني رها خواهم کرد ...

که روح نگاه هاي او را هرگز در نخواهند يافت...

با دستهايي پر از خداحافظي هاي نيمه کاره کسي زير پوست شهر مي گريد ....

به صداقت يک ديوانه قسم ،عشق چيزي نيست جز سه حرف...

که در آخر هم اين سه حرف مي پوسد در ميان برگهاي دفتر خاطرات ما...

و تنها بغض و سکوت حرف آخر است که ميشود ....

... يار هميشگي مان ...

نویسنده:ناشناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادر بزرگ ادبیات مخصوص به خودش را داشت. به همبرگر می گفت همبرگرد، به سطل سلط، زبانش نمی چرخید به کبریت می گفت کربیت. برای احوال پرسی كه زنگ مى زد، می گفت زنگ زده ام حالت را بگیرم. هیچوقت عادت نکردم به این جمله، بعد از شنیدنش لبخند می زدم، حالم خوب می شد. زنگ زده بود حالم را بگیرد ولی قصدش حال پرسیدن بود، برعکس بعضی از آدم ها كه تلفن می کنند، مسیج می دهند حالت را بپرسند ولی حالت را می گیرند.

دنیای عجیبی داریم ما آدم ها..

نویسنده:ناشناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مواظب رایحه حرفهایمان باشیم؛

کلمات رایحه دارند ، بو دارند ،

عطر دارند …

رایحه حرفهایمان تا ساعتها

روی جان و تن می نشیند …

تا مدتها در فضا می ماند …

تاسالها درخاطره ها جا خوش می کند.

عطر حرفهایمان، هر چه باشد

تند و تلخ ، گرم و شیرین،

تیز و شورانگیز،آرام و روح انگیز

ما را، در خاطره ها به یاد می آورد

شمیم رایحه حرفهایمان را انتخاب کنیم؛ بدانیم که به یاد می ماند.

پس کلماتی را برگزینید که چون عسل شیرین و چون گل رایحه دلنواز داشته باشند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضی از آدم ها لیوانند

هر کاری کنی در تصور آنها

کج و کوله ای...

تاری . . .

بعضی هم سماورند!

نزدیکشان که می شوی

تو را به خودت زشت نشان می دهند!

انگار در جنب و جوش تخریب تو هستند

بعضی از آدم ها هم

شبیه برکه هستند

زلال و با وقار

با سنگ هم بزنیشان

دلشان برای تو می لرزد

تو را دعوت به رقص می کنند

و کمی بعد محو تماشای تو

آرام می گیرند. . .

از تو زخم خورده اند اما

باز صبورانه تو را صاف نشان

می دهند

آن قدر صاف که از تو ماهی هم

می گذرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حال دلت که خوب باشد

همه دنیا به نظرت زیباست

حال دلت که خوب باشد

حتی میشوی همبازی بچه ها

و چقدر لذت دارد

که ادم حال دلش خوب باشد

حال دلتان همیشه خوب

زندگی را زندگی کن

post-7-0-37984700-1474975173_thumb.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الهام جوونمم دلنوشته هات عالی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الهام جوونمم دلنوشته هات عالی

ای جااااانم فدای تو دردونه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر آدمی باید در مخاطبین ِ تلفن همراه خود

شماره ای داشته باشد

که هر وقت دلش گرفت

اسمش را مرتب نگاه کند و دلش بلرزد ...

شماره اش را بگیرد

حتی اگر جواب نمیدهد

حتی اگر اپراتور بی انصاف بگوید

"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است ،

لطفا بعدا ..."

و هی بعدا و بعدا شماره اش را بگیرد ...

تلفن های همراه

فقط به همین درد میخورند ...

هر آدمی باید در تلفن همراه خود

پیامکی داشته باشد

که بعد از گذشتن مدتها از دریافت آن

هر شب و هر شب آن را بخواند

و جوابش را در دلش بدهد

که "من هم دوستت دارم ...

کاش باور کنی که دوستت دارم"

حتی اگر خوب بداند

که خیلی وقت است

از تاریخ انقضای این دوست داشتن هایشان گذشته ...

سخت ترین انتظارها

انتظار تماس یا پیامک از کسی ست

که گاه فراموش میکند

این تلفن لعنتی به چه دردی میخورد ...

صادق الوند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

─═

گاهی زشت ترين بخش بدن آدم ها،

"ذهن شان" است؛

ذهن آدم ها، مثل يك حفره عميق،

پر می شود از خيلی چيزهای زشت؛

از شك، از بدبينی، از برداشتهای بد،

از نگاه پر غرور به ديگران، از توقع زياد،

از خودبينی زياد؛

ذهن آدمها گاهی تبديل ميشود به عضو زشت

بدن؛ آنقدر بدن را زشت مي كند كه صدتا

جراحی زيبايی هم كاری از پيش نمی‌برد؛

كاش می‌شد،

جای بينی، جای شكم و پا،

آدم "ذهنش" را جراحی مي كرد؛

هرچه كلمات بد بود، هرچه افكار ناچسب و بدبينانه بود، هرچه نادوستی و پر توقعی بود،

می‌آورد بيرون

جايش، كلمات خوب تزريق مي كرد؛

ذهن اش را پر مي كرد از چيزهايي كه مردم، وقتي مي ديدنش، ازش حس قشنگي بگيرند،

حس نرمي...حس مهرباني...حس مثبت

كاش آدم ها را مي شد اينجور عمل زيبايي كرد..

با ذهن زيبا

"ذهن زیبا، زندگی را زیبا می کند..."

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب که میشود همه

ﻣﯽﮔــــﻮﯾﻨﺪ :

ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺧـــــﻮﺍﺏﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﯽ ﺭﺍ ﺁﺭﺯﻭﻣــــﻨﺪﯾﻢ

چرا ﮐﺴـــﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﺪ

ﺑﺮﺍﯾــــﺖ ﻭﺍﻗﻌﯿﺘـــــﯽ ﺧﻮﺵ ﻭ ﺯﯾــــﺒﺎ ﺁﺭﺯﻭﻣــــــﻨﺪﯾﻢ!

ﺧﻮﺍﺏ ﺯﯾـــﺒﺎ ﺑﻪ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﻣﺎﻥ ﻣﯽﺁﯾﺪ

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎ ﮔــــﺮﻓﺘﺎﺭ ﺑــــﯿﺪﺍﺭﯼ ﺩﺭﺩﻧﺎﮐــــﯽ ﻫﺴﺘـــﯿﻢ !.

و خوشی هایمان مختص خواب هایمان است...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﮎ ﺷﺪﻥ ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﺍﺳﺖ...

ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻭﺳﺘﯽ، ﻫﻤﺪﻣﯽ، ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﺑﺎﺷﺪ،

ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ،

ﻭ ﺑﺪﺍﻧﺪ که ﺗﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺻﺒﻮﺭﯼ،

ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ،

ﺩﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺭﺍﻩ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺑِﻬَﻢ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ،

ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﮕﯽﻫﺎﯾﺖ ﺍﺯ

ﺩﻟﺘﻨﮕﯽﺳﺖ، ﺍﺯ ﺳﺮ ﺧﺴﺘﮕﯽ...

ﻭ به ﺟﺎﯼ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺍﺧﻢ ﮐﺮﺩﻥ، ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺁﺭﺍﻣﺖ ﮐﻨﺪ،

ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﭙﺬﯾﺮﺩ ﻭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺎﺷﺪ...

ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺪﯼ ﻫﺎ ﻭ ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﮕﯽﻫﺎﯾﺖ،

ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﺧﻮﺭﺩﯼﻫﺎ ﻭ ﻏﺮ ﺯﺩﻥﻫﺎﯾﺖ،

ﻭ ﯾﺎﺩﺵ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﻫﺴﺘﯽ،

ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی رحمی روزگار به اینست که هرگز نمی فهمی چه کسی عاشقانه تو را می خواسته!یا اصلا دوست داشتن های بی وقفه ی چه کسی ,آرامش بخش لحظه های مشوشت شده!هر چقدر هم که زمان بگذرد و تو از ناملایمات برنجی,نمی فهمی دلتنگی های دیوانه وار چه کسی, عصر روز تعطیلت را به چالش کشیده...

دنیای بی رحمی است!کسی که عاشقانه دوستت داشته است را هیچ گاه نمی شناسی!

هیچ وقت حریردستانش را لمس نمی کنی!

هرگز تن تبدارش را در آغوش نمی گیری!

دنیای بی رحمی است!تو کسی را دوست می داری که عاشق کس دیگری است!!واین اندوهناک ترین مرثیه ی نافرجام تا بی نهایت پا بر جاست...

نویسنده :آرزویزدانی_ر_ه_ا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

يك عمر ما را با

دير رسيدن ، بهتر از هرگز نرسيدن است گول زدند

دير رسيدن فايده اى نداشت

دير رسيدن يعنى وقتى چراغ ها را خاموش ميكنند

يعني وقتى كه چايى ات از هواى بيرون هم سردتر است

يعنى صندلى هاى برعكسِ روى ميز ؛در كافه آنطرف وليعصر

دير رسيدن فايده اى نداشت

كاش هرگز نمى رسيديم تا نمى ديدم

آن حجم تنهايى بزرگى را كه به انتظارمان نشسته بود

تا دير برسيم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

انسان با سه چیز مغرور میشود:
1- نام بزرگ
2- خانه بزرگ
3- لباس فاخر

اما افسوس که بعد از مرگ؛

1- نامش... مرحوم
2- خانه اش... قبر
3- لباسش... کفن

بر چرخ فلک مناز که کمر شکن است
بر رنگ لباس مناز که آخر کفن است
مغرور مشو که زندگی چند روز است
در زیرِ زمین شاه و گدا یک رقم است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادرم هميشه ميگفت از هركس اندازه خودش
توقع داشته باش! از عقرب توقع ماچ و 
بـ ـو-سه و بـ ـغل نداشته باش! "الاغ" كارش جفتک
انداختن است. سگ هم گاهاً گاز ميگيرد! گاهاً
دُم تكان ميدهد! گربه هم تكليفش روشن
است حالا مدام دستت را تا مچ بكن تو كوزه
عسل بگذار دهن آدمِ نانجيب...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدما به همون اندازه که قد می‌کشن حسرت‌های
زندگیشونم بزرگتر می‌شه، آرزوهاشونم
کوچکتر. آنقدر که یادشون می‌ره از زندگی چی
می‌خواستن! یه روز به خودشون میان و می‌بینن
فقط صبر کردن... تو باور نمی‌کنی که:
دوست داشتنت چقـدر من رو صبورتر کرده! من
هنوز تنها پیاده‌روی می‌کنم هنوز با خودم حرف
می‌زنم، هنوزم چاییم رو تلخ می‌خورم و 
بعد از ظهرا از پنجـره اتاقم به آدمایی که شبیه
تو نیستن خیره می‌شم، به تو فکر می‌کنم، به تو
و اینکه چقدر به دیدنِ آدمی شبیهت حتی
از دور قانعم، "حقیقت" اینه که زندگی کردن از
نبودنت سخت‌تر نیست...

#پویا_جمشیدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو خانه سبز، خسرو شکیبایی می‌گفت: که قهر
باش، ولی حرف بزن" وقتی آدمایی
رو می‌بینم که "کلمات" از بینشون، تبخیر شدن
غمگین می‌شم،گاهاً با چند جمله ساده گره‌های
کور باز می‌شن، از هم دریغ نکنیم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هرگز به دیگران اجازه نده

قلم خودخواهی دست گیرند

دفتر سرنوشت را ورق زنند

خاطرات خوبت را پاک کنند

آینده ات رانابود کنند

آرزوهایت را نادیده بگیرند

ودر پایان بنویسند

{ قسمت نبود }

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 #اندکی_تفکر

بعضی دوستیها
مثل قصه ی حضرت نوحه،
از ترس طوفان با تو هستند...!

بعضی دوستیها

مثل قصه ی حضرت ابراهیمه،

باید همه چیزتو قربانی کنی...!
بعضی دوستیها
مثل قصه ی حضرت موسی ست،
یه کم که دور میشی، یه چیزی جاتو میگیره..!
اما بعضی دوستیها هم،
همون جوری هستند که در معنی هستند؛
کاش یاد بگیریم که
فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست..!
دوست داشتن امری لحظه ای ست،
و داشتن دوست، استمرار لحظه های دوست داشتن است...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

انسان های عجیبی هستیم!
وقتی به دستفروش فقیری می رسیم
که جنس خود را به نصف قیمت می فروشد،
با کلی چانه زدن او را شکست داده 
و اجناسش را به قیمت ناچیزی می خریم!
مدتی بعد به کافی شاپ لوکس و زیبای
شخص ثروتمندی می رویم  و یک فنجان قهوه
را ده برابر قیمت واقعی اش سفارش میدهیم 
و موقع رفتن،مبلغی اضافه روی میز میگذاریم 
و از این کار شادمانیم!

شادمانیم که فقیران را فقیرتر میکنیم
و ثروتمندان را غنی تر...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مردم ژاپن یک ضرب المثل بسیار جالب دارند که اساس توسعه کشورشون قرار گرفته ؛

 

 

اون ضرب المثل میگه:
بخاطر میخی نعلی افتاد
بخاطر نعلی ، اسبی افتاد
بخاطر اسبی ، سواری افتاد
بخاطر سواری ، جنگی شكست خورد
بخاطر شكستی ، مملكتی نابود شد
و همه اینها بخاطر كسی بود كه میخ را خوب نكوبیده بود....
یادمان باشد هر كار ما،
حتی كوچك،
اثری بزرگ دارد كه شاید در همان لحظه ما نبینیم ...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×